کوچه ابرهای گمشده- کورش اسدی

 کوچه ابرهای گم شده را که می خوانی غرق می شوی در فضا و زمانی که کوروش اسدی برایت ساخته، فضایی پر از آهنگ. سرت را پر از صدا می کند، پر از صداهای هراس آور، پر از ضربه های ناگهانی، گاهی آهنگ های غمناکی که یکباره در خودت فرو می روی و گاهی چنان آرام می شوی که گویا در "خانقاهی" و" قل قل زمزمه" ای را می شنوی. کلماتش چنان می رقصاندت که انگار در سماعی بی پایان می چرخی و بر فراز می روی و فرود می آیی. گاه به ضربه ای می ایستی ،خاموش می شوی ، می نشینی ، در زمین فرو می روی.

یک شبانه روز همراهِ کارونِ کتابفروش می شوی ، از آن کتابفروش هایِ بساطی زیاد دیده ای اما فقط از بیرون... کوروش اسدی دستت را می گیرد و تو را می برد تا اعماقِ درون یکی از آنها ... همان کارونِ کوروش اسدی... کارونی که اتاقش ، بی توجهی به ظاهرش، راه رفتنش، بی خوابی هایش، توهم هایش،عاشقی اش با آن جعبه یادگاری ها، حسِ زیبای بین او و سارا، وجودِ ساده و درخودش، کرگدنی که اوست یا پوستر روی دیوار ، در عمق ذهنت تا بی نهایت فرو می رود. کارون دلبسته ی تریاک است و تو هر چه بخوانی مجاز است. چنان موزون در زمان به پس و پیش می روی که هیچ زمانی بی تابت نمی کند برای پریدن به زمانی دیگر، درست هر لحظه می خواهی همانجایی باشی که هستی، نه دیرتر و نه زودتر.

خط به خطِ کتاب، شاید کلمه به کلمه حرفی دارد در پسِ خودش، حرفی از نیمه های پنهان و خلاء های درونِ آدمها و از سرنوشتِ مکانها و از حیرانیِ نوعِ بشر، از بیهودگیِ درگیریها و پیروزی ها و از رنجهایی که برده شده تا از هیچ به هیچ رسیده شود. حاصلش انگار فقط گم شدن ها و جستجوهاست. همه چیز دودی است که به هوا می رود.

در کنارِ تمام این بی همتایی ها، چیزی که بسیار رنج آور بود اشتباهات املایی و گاهاً تایپی بود که ای کاش یکبار به درستی ویراستاری می شدند.

/ 0 نظر / 62 بازدید