کافکا در کرانه

کافکا در کرانه- هاروکی موراکامی- ترجمه مهدی غبرائی

 

"کافکا در کرانه" از آن کتاب هایی است که وقتی به صفحه ی آخر می رسی و در نهایت کتاب را می بندی احساس دوگانه ای از سبکی و سنگینی داری. شاید در لحظات آخر واقعن دلت بخواهد به همراه "کافکا" در زیر باران اشک بریزی و سبک تر هم بشوی. این احساس دوگانه دقیقن همان چیزی است که در سرتاسر کتاب هم وجود دارد و سرانجام خواننده هم پس از پایان کتاب و با توجه به درون خودش و آن چه که هست دچار احساسی دوگانه می شود که می تواند در افراد مختلف ، متفاوت باشد . حس می کنی همه چیز سیال است و تو هم همچنان شناوری بین آن دوچیزی که احساس می کنی . چیزی که برای من نظیر سبکی و سنگینی بود . به هر حال هر چه که باشد ، در مرز این دو هستی و گاه نوسان می کنی به سمتی خاص که شرایط و محیط هم در این که به کدام سمت بلغزی موثر است. در کتاب هم بارها به همین نکته اشاره می شود مثل آن جایی که هوشینو و گربه در " مرز مشترک" دنیا قرار می گیرند و می توانند " به زبان مشترکی" سخن بگویند. و دقیقن در همین مرز است که حس می کنی آن چیز دوگانه ای که در وجودت هست به هم تلاقی می کنند و اتفاقن زبان هم را به خوبی درک می کنند و به هم اجازه می دهند به نوبه ی خود جایی در زندگی ات داشته باشند و به این ترتیب است که دو تکه می شوی و آن چیزی که حالتی رخوتناک در تو به وجود می آورد سَیَلان بین این دو چیز است، چیزی نظیر سبکی و سنگینی.

کتاب "کافکا در کرانه" از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام ، بارها و بارها مرا به یاد بوف کور انداخت ، آن جا که پیرمرد خنزر پنزری در دوره های مختلفی حضور دارد و لکاته که به شکلها و در جایگاههای مختلفی ناگهان ناپدید می شود. و این بار شخصیت های کافکا در کرانه هستند که تو را به دنبال خودشان می کشانند و در احساس زنده بودنشان شریک ات می کنند ، به راحتی می توانی بخزی زیر پوست اتفاقات و گرمای بودنشان را حس کنی ، جریان خون را زیر این پوست احساس کنی و همراه با نگرانی و سردرگمی و شاید مرگشان سرما را با وجودت لمس کنی و بعد ناگهان در پایان کتاب با طوفانی که دریای درونت را متلاطم می کند رها می شوی و حالا انگار تو هم همراه با کافکا که در ساحل به خودآگاهی رسیده دو تکه ی وجودت را پیدا می کنی که در مرزی مشترک با هم کنار آمده اند و حس می کنی آن مرز مشترک "وجود" توست.

ترجمه ی کتاب اگر چه دوست داشتنی است اما گهگاهی از حالت روان بودن خارج می شود و ذهن را درگیر کلمات نامأنوس و گاه نابجایی در جمله می کند . اما به هر جهت بیش از آن که ترجمه بخواهد مایه ی آزارت شود این قدرت موراکامی است که دستت را می گیرد و تو را همراه می کند با مخلوقاتش تا به این ترتیب بتوانی از خطاهای گاه به گاه ترجمه هم چشم بپوشی.

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
والتر فندریش

ببین به هر کی هر چی می خوای بگو ولی پای یوسا رو وسط نکش که کارمون به خون و خونریزی می کشه نمی خونم موراکامی نمی خونم ! سلام

اینانا

آپم. اگه از نوشته هام خوشت میاد بیا...! خوشحال میشم!...

فرزاد

ممنون از نقد مختصر و مفیدت.موافقم اما در عین حال نمیتوانم آن قسمت آخر را که بخش اصلی کلامم هست را حذف کنم چون به شدت مفهوم اسارت در دست سرنوشت محتوم مدنظرم بوده.به تعبیر زیبای فروغ: کدام قله؟ کدام اوج؟ مگر تمامی این راه های پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟ خب البته آن فروغ بوده و این من! [نیشخند]

مهدی عباسی

سلام در مورد این یارو ژاپنیه که خیلی گرد وخاک کرده یه چیزایی شنیدم و یکی دوتا توی مجله خوندم ولی نه این کتاب و نه کتابای دیگه ش رو ندیدم و متاسفانه چند سالی اصلن کتاب ازنویسنده وشاعر جدید نخوندم .......................... در مورد وبلاگتون اما صادقانه بگم خیلی وقت پیش (اینجا یا یه جای دیگه) ازتون داستان خوندم و خیلی نپسندیدم اما توی این پست زبان پخته و سلیسی داره حرف می زنه بهتون تبریک میگم به عکاس بزرگ هم سلام برسونین شاهکاراش رو پیش هادی دیدیم و لذت بردیم خوش باشید

سانتیاگو زاولا

ولی اینکه از درباره الی خوشت اومده خوشحالم کرد راستی من دارم یکی از بهترین رمانای عمرمو می خونم

سانتیاگو زاولا

این رمانی که دستمه تموم شه کافکا ... رو می خونم ولی وای به حالت اگه خوشم نیاد ازش! (خیلی ژسرخاله شدم ببخشید)