...

 

 

تابستان با مونیکا( اینگمار برگمان -1952)را که دیدم فکر کردم چقدر خوب می شد که می توانستیم بی قیدانه همدیگر را دوست بداریم بی پروای هیچ فردایی...

از همان اول فیلم عشق ساده ی"هری" و "مونیکا"در ذهنم نمی گنجید.عشقی که شاید واقعن به دلیل هوای بهار به وجود آمد و بعد فرار کودکانه ی آن ها به ساحل های دور از شهر.

ذهن من که به مرور زمان و در طی سالیان حسابگر شده (این خاصیت را موقع تماشای همین فیلم در خودم پیدا کردم)هر لحظه نگران بود برای این عشق به خصوص وقتی که مونیکا با خونسردی گفت:"فکر می کنم حامله شده ام"به همین راحتی و بی هیچ نگرانی.

درست مثل آدم های بدخواه نشسته بودم و هر لحظه منتظر بودم به مشکلی برخورد کنند(فکر کردم یا واقعن حسود هستم یا تبدیل شده ام به پیرزنی که "آن چیزی که جوانان در آینه نمی بینند را در خشت خام می بینم". به هر حال هیچ کدام از این دو حس قشنگ نبود.یکی احساس نگرانی از لذت بردن دیگران و دیگری احساس داناتر بودن نسبت به آن ها ، در حالی که من معیارهای خودم را دارم و آن ها نگاه و خواسته های خودشان را)

در نهایت اگرچه به خاطر نوع زندگی مرسوم و اجبار اجتماع همان شد که مغز حسابگر من می گفت(یعنی برگشتن به شهر و ازدواج و کار و ...) اما "چرا"ی بزرگی که گاه و بی گاه به سراغم می آید رهایم نکرد.چرا همه چیز در دنیای ما آدم ها قاعده و قانونی دارد؟حتا دوست داشتن و با هم بودن؟ قانون هایی که از ابتدا مستقیم یا غیر مستقیم با آن ها آشنا شده ایم و رشد کرده ایم.قانونی که خودمان (انسان ها) وضع کرده ایم.

اگر هیچ قید و شرطی در عشق نمی پذیرفتیم چه اتفاقی می افتاد؟ به نظر من همین قانون هاست که ما را آسیب پذیر کرده و زندگی هامان را گاه تباه و غیر قابل تحمل.

چه نیاز زیبایی است دوست داشتن فقط برای دوست داشتن.اما تنها قالب شکستن کافی نیست.باید این شکستن پذیرفته هم بشود...

.....

یک شعر هم از گروس عبدالملکیان

 "مانده ام چه کنم؟"

درخت می شوم

تو پاییزی

کشتی می شوم

تو بی نهایت طوفان ها

 

تفنگت را بردار

و حرفت را راحت بزن!

 

 

 

 

/ 25 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاه رخ

هرچقدر بيشتر فكر مي كن مي بينم قوانيني كه درست كرديم (بشريتو ميگم) بيشتر به درد طبيعت و حيوانتات و گياهان و اينا مي خوره تا به درد آدميزاد سلام چرا فونتت حراب شده در ضمن هرچي بيشتر فكر مي كنم مي بينم توي يك دايره از يك دايره با يك دايره تا يك دايره براي يك دايره به سمت يك دايره زندگي مي كنيم و بالاخره اينكه ازونجايي كه چند ثانيه پيش برام يه كامنت گذاشتي پس جا داره بگم صبح بخير !

محمد

در باره ي امپراتوري درون نظرت چي بود؟ يادم رفته؟ مي دونم نوشته بودي در باره ش

محمد

چرا نمي خوني؟ يعني تاهل انقد خطرناكه كه حتا نمي شه خوند؟

محمد

يه چيز جالب اينه كه يكي از عادتاي موندگار من توي اين سال ها جدانويسيه و اينو هم تحت تاثير شاملو هستم كه زنده ياد هميشه تا اونجا كه مي تونست جدا مي نوشت كلماتو حالا اون روز چه اتفاقي افتاده كه من اسم شما رو سرهم نوشته بودم خودم هم در عجبم اساسي !

محمد

سلام اومدم بگم نامردم اگه از آنجلوپوس بهتر چیزی کشف کرده باشم توی عمرم همین البته آنگلوپولوس احتمالا درسته

محمد

سلام چقد آدم دير به ديري شدي ؟

هامون

وب جالبیه. از اینکه به وبم سرزدی و داستانمو خوندی خوشحالم. دوست دارم همو لینک کنیم اگر موافقی خبر بده لطفا

محمد

لطف داشتی کلی به اون داستانک من مرسی