تنهايی هايم

نفسم رفته و بر نمی گردد! می ایستم.سرم گیج می رود.علی هم نیست...

چند بار این حالت به من دست داده و هنوز نمی دانم به چه خاطر است و تلاشی هم برای فهمیدنش ندارم.در این لحظات است که مرگ را نزدیک تر از هر کس و هر چیز دیگر به خودم احساس می کنم...

هیچ اضطرابی ندارم .حتی حس می کنم اتفاقی عادی قرار است رخ بدهد و گاه حتی می نشینم به انتظارش گویی مدت هاست منتظرم...

وقتی حالم بهتر می شود دلم می گیرد که چرا؟چرا؟هنوز باید منتظر بمانم؟

با این تجربه هایی که داشته ام به  لحظه ی مرگ امیدوار تر شدم...چون همیشه یاد کارهایی که انجام داده ام می افتم و هیچ وقت نشده تنبلی هایم رژه بروند جلوی چشمم...

امروزهم اینطور شد...اولین کاری که کردم به اولین چهره ای که کشیدم نگاه کردم...با دقت...فقط چند دقیقه بیشتر نمی گذشت که تمامش کرده بودم...عالی نبود اما به عنوان اولین و آخرین طرح جذبم می کرد تا نگاهش کنم... لباس هایی را که شستم... غذا هم پخته ام حتی ... به علی هم زنگ زدم... صد سال تنهایی را ورق می زنم و دلم می خواهد  فیلمی را که دو روز پیش دیده ام دوباره ببینم...

سرم خیلی گیج می رفت... نشستم و شروع کردم به تایپ کردن ذهنم!!! همین چیزهایی که الان اینجاست!حالا بهترم.

یک شنبه اول بهمن هشتاد و پنج...

/ 1 نظر / 12 بازدید
شبلـــــی

و من نشسته ام به تماشای طرح های ذهنت که روی اين صفحه تصوير کرده ای.