سنگ و کلوخ

تاریکی

تاریکی- امیلی* - برگردان مهدیه

 

تنها 
در برکه ای از تاریکی غوطه ورم
تاریکی به زیر می کشدم
فریاد می زنم

کمک می طلبم
هیچ کس اما صدایم را نمی شنود
آب به سطح چشمانم می رسد
لگد می زنم

 می کوبم
نبرد می کنم 
باید بمانم روی تاریکی
تاریکی اما مجالم نمی دهد 
نگه ام می دارد
و من کم کم تسلیم می شوم


ریه هایم سرشار از زندگی بودند
با این همه
آب تیره همچنان می آید و جای زندگی را می گیرد
می دانم در پایان این راه
شادی یی در انتظارم نیست


اما چرا کسی دستم را نمی گیرد؟
چرا مرا از چنگ ظلمت نمی رباید؟
زیرا که هیچ کس نمی داند
هیچ کس نمی داند که من
در مرزی از تاریکی و روشنی ام
تسلیم می شوم به آنچه تسخیرم کرده


توان و شجاعتی که داشتم
توان رها کردنم را ندارد
آرام آرام می لغزم
به زیر دنیای وجدان
دنیای ناشناخته ی آن جهانیان


دیگر نمی خواهم بجنگم
من به تاریکی تسلیم شده ام

* متاسفانه هیچ چیز دیگری در مورد شاعر نمی دانم

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور