سنگ و کلوخ

جان مالکویچ بودن

 

 

جان مالکویچ بودن-کارگردان اسپایک جونز- نویسنده چارلی کافمن-1999

 

عروسک خیمه شب بازی در سرگردانی و حیرانی قدم می زند. جلوی آینه می ایستد و ناگهان متوجه نخ هایی می شود که بدن او را به حرکت در می آورند ، تلاش می کند تا خودش را از شر نخ ها رها کند تا شاید بتواند خودش باشد اما بالاخره بعد از تلاشی طولانی ، خسته از این احساس و بدون هیچ نتیجه ای آرام می گیرد و می نشیند و در واقع در برابر عروسک گردان تسلیم می شود. این عروسک دقیقن شبیه عروسک گردان(گریک) است .
گریک به دنبال شغل دیگری می گردد و موفق می شود در طبقه ی هفت و نیم یک ساختمان به شغل بایگانی مشغول شود. طبقه ی هفت و نیم سقف کوتاهی دارد که همه باید به صورت خمیده در آن راه بروند .آن جا عاشق زنی به اسم ماکسین می شود . ماکسین علاقه ای به او ندارد و گریک عروسک خیمه شب بازی دیگری می سازد شبیه به ماکسین تا بتواند او را هر طور که می خواهد حرکت بدهد و جهانی غیر از آن چه هست در عالم عروسک های خیمه شب بازی اش بسازد.یعنی در دنیایی که هم خودش باشد و هم نباشد ، هم بتواند ماکسین باشد و هم خودش درحالی که کاملن هیچ کدام از آن دو نباشد.
 گریک در اتاق کارش راهرویی پیدا می کند که از درون آن می توان به بدن "جان مالکویچ" وارد شد و برای مدت پانزده دقیقه در آن ماند . ماجرای فیلم با وارد شدن اشخاص مختلف به درون بدن جان مالکوچ ادامه می یابد .
چیزی که به زیبایی در این فیلم نمایش داده شده است علاقه ی انسان ها به " دیگری" بودن است. حتا برای مدت کوتاهی هم که می توانند از قالب خودشان بیرون بیایند احساس لذت از زندگی را در می یابند . وقتی افراد به درون بدن مالکویچ می روند می توانند بر ذهن او تأثیر بگذارند و خواسته های خود را به او منتقل کنند و به این ترتیب به طور کامل" دیگری" بودن(جان مالکویچ بودن) را تجربه کنند.
وقتی مالکویچ حس می کند کس دیگری است که به جای او حرف می زند و فکرمی کند و نه خود او سعی می کند دلیلش را پیدا کند و به وجود این راهرو پی می برد و کنجکاو است که بداند مردم وقتی به درون او می روند چه می بینند؟ به این ترتیب خودش وارد بدن خودش می شود. یکی از زیباترین قسمت های فیلم همین جاست یعنی وقتی که فردی به درون ذهن خودش می رود . جان مالکویچ به درون خودش می رود و همه ی افراد را به شکل مالکویچ می بیند و همه ی اسامی مالکویچ هستند طوری که انگار همه ی دنیا فقط ازمالکویچ پرشده است و هیچ شخص دیگری وجود ندارد.وحشت زده می شود و وقتی از درون خودش بیرون می آید به گریک می گوید من چیزهایی را دیدم که هیچ کس نباید ببیند. و البته آن چه مالکویچ دیده بود با آن چه دیگران می دیدند کاملن متفاوت بود. جان مالکویچ درون خودش را دید اما مردم فقط زندگی روزمره اش را می دیدند.به هر جهت این جمله باز هم نشان می داد که حتا لذت بردن دیگران از این که جان مالکویچ باشند دلیل بر این نیست که جان مالکویچ هم از " خودش" بودن لذت ببرد. حتا دلش می خواهد درونش را که به نظرش چیز وحشتناکی است از دیگران پنهان کند .

گریک برای به دست آوردن ماکسین که با مالکویچ دوست شده است به درون او می رود و سعی می کند همان جا برای همیشه باقی بماند تا با ماکسین زندگی کند و از آن جا که گریک عروسک گردان است و توانایی ی خاصی در کنترل کردن عروسک ها دارد ، مالکویچ را هم مثل عروسک ها در اختیار خودش می گیرد و مدت ها درون او باقی می ماند . زمانی که لاته(همسر گریک) برای در خواست کمک پیش شخصی به اسم دکتر لستر می رود که رئیس شرکت گریک است متوجه می شود این فرد "لستر" نیست و شخص دیگری است که وارد بدن او شده است تا بتواند به این وسیله خودش را جاودان کند و به این ترتیب برای لاته توضیح می دهد که هر کسی می تواند با وارد شدن به درون فرد دیگری جاودانه شود و او و دوستانش قرار است برای همیشه وارد بدن مالکویچ شوند .
...

زمانی که لاته و ماکسین(از لاته و در زمانی که لاته درون مالکویچ بوده حامله است) هر دو با هم وارد راهرو می شوند تا گریک را از بدن مالکویچ بیرون بکشند وارد ضمیر ناخودآگاه مالکویچ می شوند و یکی دیگر از قسمت های زیبای فیلم وقتی است که این دو از کودکی و زندگی ی گذشته ی مالکویچ عبورمی کنند که تمام قسمت هایش قابل تأمل است.

و بالاخره در پایان فیلم که گریک از بدن مالکویچ خارج شده است و بچه ی ماکسین و لاته به دنیا آمده و بزرگ شده است می بینیم که گریک وارد بدن این کودک( امیلی) شده است و با لاته و ماکسین زندگی می کند.

طبقه ی هفت و نیم در این فیلم می تواند به همین معنی باشد . یعنی وقتی یک فرد هم خودش هست و هم نیست... چیزی بین این دو...

وقتی این فیلم را می دیدم به این فکر می کردم که شاید هر کدام از ما همین حالا پذیرای یک یا چند نفر درون خودمان هستیم و شاید واقعن این ما نیستیم که داریم حرف می زنیم و رفتار می کنیم. شاید فرد یا افراد دیگری به درون ذهن ما راه پیدا کرده اند و دارند هدایت مان می کنند و ما در این توهم هستیم که این "خود " ما هستیم... شاید افرادی که با آن ها روبرو می شویم هم" خودشان" نباشند و افراد دیگری درون آن ها هستند که با ما حرف می زنند. شاید تمام آدم ها همان هایی نیستند که ما می شناسیم. شاید اصلن " خود" در دنیا وجود نداشته باشد و همه به نوعی " دیگری" باشند... وقتی جلوی آینه به خودمان نگاه می کنیم در آن لحظاتی که حس می کنیم با خودمان غریبه ایم شاید درست حس می کنیم ... شاید واقعن هیچ کس همانی نیست که می پندارد و هیچ کس همانی نیست که می پنداریم... همه چیز را دیگری در اختیار دارد... و این دیگری هر کسی یا هر چیزی حتا می تواند باشد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور