سنگ و کلوخ

مرگ سقراط

تابلو "مرگ سقراط"اثر"ژاک لویی داوید" را بسیار دوست می دارم.دستی که می رود تا جام زهر را بگیرد و بنوشد و ... همین تابلو باعث شد وقتی چشمم به کتاب"مرگ سقراط"افتاد بخرمش و یک نفس ! بخوانمش .کتاب بسیار بسیار ساده ای است که به بررسی چهار رساله ی افلاطون یعنی اوثوفرون ، آپولوژی ،کریتون و فایدون پرداخته است.نوشته ی "رومانو گواردینی" و ترجمه"محمد حسن لطفی "است.با همه ی سادگی ، خواندنش لطف خاصی داشت.

چیزی که دقیقن باعث شد این پست را بنویسم جمله ای بود از سقراط در همین کتاب (ص 108- انتشارات طرح نو) که به دوستانش وصیت می کند:

"...  چون پسران من بزرگ شوند و ببینید به توانگری و جاه بیش از فضیلت انسانی ارج می نهند انتقام خود را از آن ها بگیرید و همچنان که من شما را آزرده ام آنان را بیازارید و اگر خود را دانا به چیزی بپندارند بی آن که به راستی دانا باشند آنان را سرزنش کنید همچنان که من شما را سرزنش می کرده ام.اگر چنین کنید از شما سپاسگزار خواهم بود زیرا خیر و صلاح فرزندان من در این است."

چقدر خوب است این جملات مورد توجه همه ی انسان ها قرار گیرد. به راستی چه لزومی دارد که در عین نادانی ،تظاهر به دانایی کنیم؟چطور به خودمان می قبولانیم در حالی که هیچ چیز درباره ی مطلبی نمی دانیم در موردش حرفی بزنیم؟آن هم به هر قیمتی؟! آچه نیازی در درون ما ارضاء می شود وقتی در برابر دیگران از چیزی بگوییم که تا به حال حتی نشنیده ایم؟! آیا نادانی درد است یا تظاهر به دانایی دردی بزرگتر؟ چرا باید فراموش کنیم که هیچ انسانی دانای کل نیست و هر کسی در جای خودش و با همان اطلاعات و دانسته های خودش قابل احترام است و اصولن هر انسان به میزان تلاش برای دانایی  قابل تحسین و ستایش است؟ چه بسا اعتراف به نادانی و یا لااقل عدم تظاهر به دانایی خود دریچه ای به سوی دانایی و البته احترام بیشتر است.

پ.ن: این پست را در وبلاگ دیگری تقریبن خیلی پیش تر نوشته بودم!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧ - مهدیه عباس پور