سنگ و کلوخ

...

 

 

اگر نویسنده انسانی آزاد بود و نه یک برده، اگر می توانست آن چه را بنویسد که خود برمی گزیند نه آن چه که باید ، اگر می توانست اثر خود را بر اساس احساس خود نه بر پایه ی قراردادها بیافریند، آن گاه هیچ طرح داستانی،کمدی،تراژدی،ماجراهای عشقی و یا فاجعه ها به سبک های پذیرفته شده بیان نمی شد و شاید حتا دکمه ای به شیوه ی خیاطان خیابان باند نمی دوختند.زندگی یک رشته لامپ نیست که به ترتیب ردیف شده باشد بلکه پرتوی نورانی است،پوششی نیمه شفاف که ما را  از زمان شروع ضمیر ناخودآگاه  تا پایان در خود گرفته است.آیا رسالت رمان نویس آن نیست که این روح ناشناخته،متفاوت و بی حد و مرز را،هر قدر نامعمول و پیچیده،به گونه ای انتقال دهد که تا حد امکان کمتر بیگانه و ظاهری بنماید؟

 

از مقاله ی ویرجینیا وولف در 1919 با عنوان "ادبیات داستانی مدرن"

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧ - مهدیه عباس پور