سنگ و کلوخ

خاطرات روسپيان سودازده ی من

"خاطرات روسپیان سودازده ی من"نوشته ی"گابریل گارسیا مارکز"و ترجمه ی "امیر حسین فطانت".

این رمان که دارای حجم بسیار کمی هم هست و می توان در کمتر از دو ساعت آن را خواند ،آن چنان خواننده را با خود همراه می کند که در طول مدت خواندن،رهایش می کند از آن چه هست، و روبرو می کند با مسائل زیادی که هر کدام به طریقی و در زمانی از زندگی دغدغه ی ذهن آدم ها بوده، هست و یا خواهد بود.مثل مرگ،پیری، عشق،تنهایی،انواع رابطه با آدم ها و...

چه کسی آیا مثل یک پیرمرد بیمار که نویسنده ی موفقی هم هست می تواند در این تعداد صفحات کم و با این لحن ساده ،از این همه معنی و مفهومی که در ذهن انسان هاست  صحبت کند؟و از زیبایی های پیری بگوید ... بفهماند که در پیری هم عشق ممکن است و بعد از حدود یک قرن زندگی هم می توان" از عشق مرد" و هیچ وقت برای عاشقیت دیر نیست....

آیا این تجربه ی سال ها زندگی ی نویسنده نیست که از عشقی می گوید که در پی ی هیچ نگاهی،سخنی و هیچ نیاز جسمانی یی به وجود آمده است؟  و بعد از نود سال زندگی با این عشق می توان به معانی ی بسیاری شعرهای عاشقانه پی برد و عمق آن ها را دریافت و یا فهمید که از عشق مردن هم امری ممکن است. با این که در این عشق حتی کلام یا نگاهی هم رد و بدل نشده باشد .حتی اسمی از معشوق هم نداند... در واقع با آن چه خود در ذهنش از او ساخته زندگی می کند ولذت می برد و عشق می ورزد.همان طور که صادق هدایت هم می گوید"هر کس با قوه ی تصور خودش کسی دیگر را دوست می دارد و این از قوه ی تخیل خودش است که کیف می برد.".

آدم ها هیچ وقت مثل هم نیستند و نه آن چیزی که دیگری می خواهد یا می پسندد و به همین دلیل اغلب می توان گفت :آدم ها از دور زیباترند و هر چه به آن ها نزدیک شویم زشتی هاشان بیشتر به دید می آید.

انگار زیباترین عشق ها می تواند همین عشق های بی گفتگو و بی نگاه باشد ،بی هیچ هراسی از خیانت یا بی وفایی ،بی هیچ ترسی از کلماتی که به فهم در نمی آیند و احساساتی که درک نمی شوند.انگار آدم ها در ضمیرشان خواهان آن هستند تا کسی باشد بدون این که باشد.  بدانند که هست و نیست.  و آن وقت است که به راحتی احساس خود را به اوج می توانند برسانند و با آن به کمال برسند.بی هیچ دغدغه  و هراسی ...

"مارکز"بسیار زیبا به صورت های انسان ها هم اشاره می کند.وقتی مدام از مادرش به عنوان فخر زندگی اش یاد می کند ،کسی که به نظرش نمونه ی بارز یک انسان اصیل و داناست .اما در سن نود و یک سالگی انگار تازه به شناخت وجوه دیگر شخصیت مادرش پی می برد  و می گوید جواهرات بدلی را برای یادگاری از "فلورینا د دیوس" دیگری که نشناخته بود نگه می دارد.

شاید اگر عمر فرصت کافی به همه ی انسان ها بدهد نهایتن همه ی ما را دیر یا زود به چیزی در دیگران می رساند که نخواسته ایم ببینیم و حتی به آن فکر هم نکرده بودیم و انگار همه چیز  در این کتاب  به نوعی عشق را تنها شایسته ی چیزی و کسی می داند که "هست " و "نیست" و شاید اگر "نازک اندام" شبی از شب ها بیدار می شد و پیرمرد رنگ چشم هایش را می دید ،دیگر آن همه عشق به وجود نمی آمد که لایق پر کردن تنهایی های پیرمرد باشد...

این کتاب انگار مجموعه ای از تجربیات انسانی است که می خواسته در این سن همه را با دیگران در میان بگذارد ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور