سنگ و کلوخ

گلشيری

 

بی دلیل دلم می خواهد از "هوشنگ گلشیری "بنویسم...

با خودم فکر کردم چرا هیچ وقت از دوست داشتنی هایم نمی نویسم این جا؟از هوشنگ گلشیری مثلن ؟

از شازده احتجاب و آینه های دردار ؟

خیلی فکر کردم و دیدم نمی توانم درباره ی  چیزهایی که دوست دارم بنویسم... هیچ وقت از هیچ نوشته ای راضی نمی شوم  درباره شان.انگار همیشه چیزی می ماند که نگفته باشم . . .

کسی که دستت را می گیرد و می نشاندت توی مغزش  بعد کم کم دست می لغزاند روی کاغذهایش و هی می نویسد... آخر هم می گوید بیا بخوان ببین چطور است؟چه می توانی بگویی وقتی می بینی توی همان ها زندگی کرده ای و رگه های بی شمار دردهای ناگفتنی می آیند... چشم هایت می سوزد تا هی اشک بریزی و اشک بریزی و دلت می سوزد برای خودت که در تنهایی هم هق هق ات را فرو می خوری و بعد ناگهان انگار رهایت کرده باشند از تمامی ی قید ها فریاد می زنی و می گریی وقتی به خودت می آیی می ترسی از این هق هق عاجزانه ات و دلت ریش می شود و...

....

کسی سراغی از فیلم گفت و گوی کاوه گلستان با هوشنگ گلشیری ندارد؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور