سنگ و کلوخ

برای «نجات»

دلم عجیب گرفته است...

بعد از این همه مدت به وبلاگ اعماق سیاه مرکب که سرزدم ...

  دلم می خواست می توانستم تمام وجودم را فریادی کنم تا شاید گوش های ناشنوایشان هم بشنود ... ... ... ...

احساس کردم وظیفه ی کمترینم قرار دادن همان مطلب است  

 

 

بأَیِ ذَنبٍ قُتِلَت؟

 

 پدری که دخترش را به میل وی زنده به گور کرد

 

 

بعضی گريه ميکنند و فرياد ميزنند "ميخواهم زنده بمانم"، بعضی بيگناهی خود را داد ميزنند و از بيداد مینالند، بعضی تمنای بخشش ميکنند، دوعا خليل اسود از درد به خود میپيچيد و نمیدانيم چه ميگفت..
اما "نجات" هيچ نگفت، گريه نکرد، التماس نکرد، پرخاش نکرد، تقاضای بخشش نکرد. او آرام نگاه کرد تا پدر گورش را بکند، آرام در گور فرو رفت تا پدر بر او آنقدر خاک بريزد که ديگر نفس نکشد، نگاه نکند، حس نکند، فکر نکند، "شرمنده" نباشد، لکه ای بر "ناموس" پدر نباشد، نيست شود، نابود شود، ديگر نباشد...

"نجات" ميدانست در جامعه ای که زن ستيزی در آن سنتی ريشه دار است، در جامعهای که سنت زن ستيزی توسط حکومت تقديس ميشود، در جامعهای که پليس نجابت در خيابان ها جولان ميدهد تا با بالا و پائين کشيدن پارچه روی بدن زن، "ناموس" رژيم را حفظ کند، نجات از زندان هستی خود را بايد در نيستی جستجو کند. داستان او آنقدر دردناک است که قلم از نوشتن باز ميماند...

بگذار تصويری از لحظات آخر، خود سخن بگويد:

"اين مرد در مورد لحظات پر دلهره و تلخ زنده به گور کردن دخترش گفت:" وقتی چاله را حفر کردم بیآنکه حرفی بزنم دخترم به طرف چاله رفت و در گودال دراز کشيد. حال بدی داشتم ولی فکر می کردم کار درستی را انجام می دهم... ابتدا با بيل خاک ها را روی پاهايش ريختم. هيچ حرفی نمی زد. فقط نگاهش را به آسمان دوخته بود. خاک ها را روی شکم و سينه اش ريختم ولی باز هم حرفی نزد. از من نمی خواست که اين کار را نکنم. لحظه آخر نگاهش کردم. قبل از آنکه روی صورتش را با خاک بپوشانم صدايم کرد و گفت بابا از دخترم نگاهداری کن ..."

گرفته شده از سایت صلح ایران.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور