سنگ و کلوخ

از قافله خيلی عقب ام!

داشتم کتاب "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها"نوشته ی"رضا قاسمی"را می خواندم که به شباهت هایی در آن با "ماشنکا"ی "ناباکوف"رسیدم.البته شباهت هایی جزئی  و با توجه به  روش نوشتن رضا قاسمی تقریبن می شد گفت که اصلن آن نیست! خب به هر حال به نظرم جالب آمد این جا بنویسم و تأکید کنم که گاهی شباهت های آثار مختلف می تواند کپی برداری محض نباشد یا اصلن کپی برداری نباشد و با خلاقیت نویسنده در آمیزد و اثری کاملن مجزا و جذاب بدون تکیه بر اثری دیگر پدید آید. این شباهت ها نه تنها نویسنده را زیر سوال نمی برد بلکه به راحتی می توان دریافت که نوشته ی یک نویسنده مجموعه ای است از تجربیات و دانسته های او که به شکلی خاص بیان می شود بنابراین چطور انسان می تواند خودش را مقید کند چیزی را که می خواهد و می داند و احساس می کند باید بنویسد را ننویسد و حذف کند ، تنها به این دلیل که دیگری پیش از این درباره اش نوشته یا به آن اشاره کرده است؟و چطور می توان پذیرفت که انسان های متفاوت تجربیات مشترک ندارند؟

این کتاب را حدود دو ماه پیش خواندم و از همان موقع می خواستم این جا بنویسم که بعد به طور اتفاقی متوجه شدم این مطلب همان چند سال پیش و بعد از چاپ اول این کتاب سر و صدا بر پا کرده و اصلن به این شباهت ها هم اشاره شده است (همان مفهوم خیلی از قافله عقب ام!)و رضا قاسمی هم مطلبی در این باره گفته است که حتمن کامل تر و گویا تر از آن چیزی  است که من می خواستم بنویسم :

 

...اغلب خوانندگان و منتقدان هم وطن دنبال شباهت ها می گردند اما نه شباهت در طرح بلکه شباهت جزئی از یک اثر با جزئی از اثر یک نویسنده ی دیگر،آن هم به نیت تخطئه و مچ گیری.گاهی اوقات تقصیری هم ندارند ،چون در زمینه ی ادبیات مثل بقیه ی زمینه ها،ما اغلب مقلد و دنباله رو بوده ایم.به گمان من،این دوره دارد س÷ری می شود و لازم است در قضاوت ها احتیاط بیشتری خرج شود.شباهت در طرح،نه تنها اشکالی ندارد که ای بسا قدرت تأثیر گذاری را دو چندان می کند.اگر"گزارش یک مرگ"مارکز بر اساس "اودیپ"سوفکل نوشته نمی شد ای بسا آن درخششی را نداشت که حالا دارد."آناکارنینا"را تولستوی ،آگاهانه یا نا آگاهانه،بر اساس طرح"مادام بواری" فلوبر نوشته است.اما این هیچ قدر از تولستوی کم نمی کند .چون در هنر،آن چه مهم است،اجرای یک فکر است،نه خود آن فکر.اجرای تولستوی از این طرحريا،اگر قوی تر از فلوبر نباشد،هیچ کمتر از آن نیست.شاید هیچ هنری به اندازه ی نقاشی نتواند درستی ی این نظر را به وضوح نشان دهد .صد نقاش را بنشانید جلوی یک منظره ی  واحد،صد تابلو متفاوت به شما تحویل می دهند.در سینما،وضوح این امر از نقاشی هم بیشتر است.آیا لازم است نام همه ی فیلم هایی را این جا ردیف کنم که بر اساس سناریوی واحدی نوشته شده اند؟...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور