سنگ و کلوخ

درباره ی اشميت

فیلم"درباره ی اشمیت"پنج شنبه 6/2/86 از سینما 1 پخش شد.قصد تعریف کردن ماجرای فیلم را ندارم زیرا از آن جا که تنها سرگرمی ی عمومی و آزاد مردمان ایران تلویزیون است و ببننده های فراوانی دارد بنابراین تعداد زیادی هم هستند که این فیلم را به همراه نقد و بررسی پایان و قبل از فیلم دیده اند.چیزی که باعث شد درباره اش بنویسم این بود که هیچ کدام از کارشناسان به نکاتی که توجهم را جلب کرده بود نپرداختند.احساس می کنم برای بررسی ی بعضی از بعضی فیلم ها نیاز هست انسان درد داشته باشد،البته ادعای دردمندی و درک کردن نمی کنم اما این نکته را حس کردم که زندگی ی اشمیت ،زندگی ی آدم هایی است که علیرغم تمام دوستان و آشنایانی که به ظاهر همیشه به یاد انسان هستند ،اما در واقع کسی به حال کسی دل نمی سوزاند و وقت و انرژی صرفش نمی کند ."درباره ی اشمیت "هم ،آن روی دیگر انسان ها را به نمایش می گذارد ،آن روی تنها و پوچ که بیشتر مواقعی خود را نشان می دهد که به لحاظ ظاهری هم تنها می شوی و تقریبن تمام چیزهایی را که هر روز داشته ای و سرگرمت ی کردند دیگر نیست.در این فیلم،شغل و همسر هر دو از دست می روند و چیزی که باقی می ماند مردی است در درون و بیرون تنها که هیچ دل خوشی هم ندارد ،اگر چه دختری دارد که در خیال دل خوشی ی اوست اما در واقعیت دختر هیچ تعلق خاطری به پدر خود ندارد.

در این تنهایی است که بعد از 66 سال گذشتن از عمرش تازه به این فکر می افتد که انسان می ـید تا دنیا را به جلو پیش ببرد و یا اندک تغییری به وجود بیاورد و اشمیت ناامید از انجام ندادن هیچ کار موثری در زندگی اش حتی به این واقعیت تلخ می رسد که در زندگی ی اسان ها هم موفق نشده تاثیر گذار باشد ،حتی در زندگی ی تنها فرزندش.

مساله دیگر این که اعضای خانواده همه از "چک های"اشمیت(که زیاد هم در فیلم تکرار شد)برای گذران امور و به دست اوردن چیزهای دوست داشتنی شان استفاده می کردند  و با گذراندن زندگی ی روزمره ی خود جایی حتی برای حضور او فراهم نمی کردند چه از لحاظ فیزیکی و چه از لحاظ روحی ...

اما آن جا که فقط با 22 دلار در ماه صاحب فرزند خوانده ای در تانزانیا شد و در اوج نا امیدی نقاشی ی آن کودک به دستش رسید ،دریافت در تنهایی ی انسانی شریک شده و ا هم خود را شریک زندگی ی اشمیت می داند و برایش بهترین آرزو ها را دارد.نقاشی ی پسر خوانده ،پدر و پسری بودند دست در دست هم زیر آسمانی که خورشید از زیر ابرها بیرون می آمد.در واقع این فکر به ذهن متبادر می شود ،جایی که آشنایی های نسبی و سببی هیچ باری از دوش انسان بر نمی دارد ،دست هایی در آن سوی مرزها ،در دورترین جایی که شاید ندیده باشیم حتی ،وجود دارند که می توانند خستگی و تنهایی را از دوش انسان بتکانند...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور