سنگ و کلوخ

بوی خوش زن

"بوی خوش زن"به کارگردانی ی "مارتین بروست"محصول سال 199۲ آمریکاست.

فیلم ماجرای سرهنگ بازنشسته ای است که بینایی ی خود را به علت انفجار نارنجک از دست داده و دانشجویی که به خاطر نیاز مالی  و کسب درآمد  مسئول نگهداری از این سرهنگ پیر می شود.چارلی(دانشجو)همانطور که در لابلای فیلم می گوید انسانی است که"وجدان دارد" و فرانک(سرهنگ)یک انسان تنهاست که از این تنهایی خسته است و میخواهد با پولی که پس انداز کرده چند روز به یادماندنی را در نیویورک و در نهایت لذت از بهترین چیزهایی که دوست دارد بگذراند و سپس به زندگی خود خاتمه دهد.فرانک بیش از هر چیز زنان را دوست دارد و حالا که از بینایی محروم است ،زن ها را از طریق عطرها و صابون هایشان حس می کند و می شناسد.چارلی در دو راهی لو دادن یا ندادن دوستانش قرار دارد که اولی دانشگاه هاروارد را نصیبش می کند و دومی اخراج از کالج معروفی که توسط بورسیه وارد آن شده است.

در این فیلم فرانک واقعیت آدمها و زندگی را به چارلی نشان می دهد و چارلی هم او را از تنهایی نجات می دهد.

البته نکات اخلاقی هم می آموزد که علاقه ای ندارم به آن ها اشاره کنم!

در واقع وقتی این فیلم را دیدم از بسیاری دیالوگ ها لذت بردم و اگر چه فیلم ان چنان روحم را به اوج نبرد و کاملن به دلم ننشست تا درباره اش در وبلاگم بنویسم ،اما آن قدرها هم بد نبود تا ننویسم،البته این نظر شخصی ی من است و آن طور که متوجه شده ام همه جا از اخلاق گرایی فیلم تعریف و تمجید شده است،من اما هیچ قصد ندارم به تحسین از این اخلاق گرایی بپردازم چرا که به نظر من همین نکته در فیلم و به خصوص دفاعیه ی فرانک از چارلی در آخر فیلم اگر چه مورد تمجید افراد زیادی واقع شده اما اصلن دلنشین نیستند و دلیلم این است که چنین فیلمی اگر ببیننده را در حالت تعلیق نگاه می داشت بهتر می بود به جای این که اصول از غیر اصول برای ما مشخص کند و راهی را برگزیند و نشان دهد که این راه درست است و آن نادرست.چرا که معتقدم هر شخص مسئول رفتار خود است و در واقع درست و نادرست را هر انسانی به تنهایی مشخص می کند.درست و نادرست مطلق وجود ندارد...

به هر حال چیزی که از آن لذت بردم ،زیبایی ی به تصویر کشیدن ِ تنهایی ی سرهنگ پیر و نابینا و عریان شدن زندگی ی آدم ها در گفتار او بود.مثلن آن جا که به چارلی می گوید:"به دوستت دروغ بگو،به همسرت خیلنت کن،سالی یکبار و فقط در روز مادر به مادرت زنگ بزن... چارلی!زندگی همین مزخرفاته..."

فرانک چندین بار به چارلی می گوید:"تو چطور بدون من زندگی خواهی کرد؟"در واقع تاکیدی که این فیلم بر دورویی ی آدمها دارد زیباست.این که آدم ها به بهترین شکل ظاهر می شوند و جلوه می کنند اما در نهان و در نیات شان چیزهای کثیفی است که زندگی ی واقعی  شان را همین چیزهای تشکیل می دهد.

چیزهایی که این جا نوشته ام همه چیز درباره ی فیلم نیست، نه خوبی هایش و نه ضعف هایی که مورد نظرم بود... خلاصه اینکه به دیدنش می ارزد!

این فیلم علاوه بر دريافت جايزه‌ي اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد توسط ال پاچینو، كانديداي جوايز اسكار بهترين كارگرداني، بهترين عكس و بهترين فيلمنامه در سال 1993 شد.

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور