سنگ و کلوخ

سکوت

فیلم "سکوت" به کارگردانی ی "اینگمار برگمان" محصول 1964 میلادی است.

وقتی این فیلم را دیدم احساس کردم که چه قدر اسمش به جا انتخاب شده .فیلم در سکوت به سر می برد .در"سکوت"تمام حرفهای زائد و حتی همه ی تصویرهای اضافی حذف شده اند و به واقع"سکوت به هزار زبان در سخن است".

تنهایی ی آدم ها و عریان شدن شخصیت واقعی ی انسان ها در پشت پرده ی ظاهر به زیبایی تصویر شده است.

فیلم ماجرای دو خواهر و پسر یکی از آنهاست که با قطاری  برای رسیدن به "خانه" سفر می کنند.در بین راه به علت بیماری ی یکی از خواهر ها"استر"در شهری بین راه و در یک هتل اقامتی چند روزه دارند تا پس از بهبود "استر"به راه خود ادامه دهند.ما نمی دانیم آن ها از کجا می آیند و به کجا قرار هست بروند و یا شهری که در آن توقف کرده اند کجاست؟اما چیزی که با تمام وجود حس می کنیم تنهایی ی آدم هاست."استر"در این تنهایی به مشروبات الکلی،سیگار،رادیو،خواندن و نوشتن و خود ارضایی پناه می برد و به این ترتیب ،تنهایی در یک اتاق از هتلی در شهری نامعلوم تمام زندگی ی اوست و گه گاهی که به کمک نیاز دارد ،نه خواهر هم خونش بلکه مستخدم پیری که او هم تنهاست و سال هاست خانواده اش را از دست داده و حتی زبانش با"استر"متفاوت است به کمکش می آید و می توان گفت به نوعی از او پرستاری می کند.

"آنا"خواهر "استر" که بی حوصله شده و حتی خودش هم نمی داند دقیقن به چه چیزی محتاج است ،بدون توجه به پسرش"یوهان" تنها رهایش می کند و بی هدف به خیابان می رود.در حال تماشای نمایش متوجه عشق بازی ی یک زن و مرد در تاریکی ی سالن نمایش  می شود.بالاخره او هم به سمت گارسنی غیر هم زبان خودش برای ارضای تمایلات جنسی اش کشیده می شود.

کاملن واضح است که این تمایل به برقراری ی رابطه با مرد نه به دلیل صمیمیتی است که ممکن است پیش آمده باشد  بلکه تنها برای مرهم نهادن بر دردهای درونی ی"آنا"است.او با حسرتی که از کودکی نسبت به خواهرش در دل دارد در پی انتقام گرفتن از "استر"است پس برای تحقیر او معاشقه ی خود و گارسن را در معرض دیدش قرار می دهد .بعد از رسیدن به مقصودش خنده ی پیروزی ی وحشتناکی سر می دهد و بلافاصله و به طور غیر منتظره ای شروع به گریه می کند و به این ترتیب "نفرت و عشق"آنا " به زیبایی تصویر می شود در حالی که مرد گارسن بدون توجه به اتفاقات رخ داده و بی توجه به"آنا"به ارضای خود مشغول است.

"یوهان"پسر "آنا"که همیشه در رویاهایش سیر می کند در راهرو به گروه نمایشی بر می خورد که همه مردان کوتاه قدی هستند و با دیدن"یوهان"لباس های خود را به او می پوشانند."یوهان"با تعجب به لباس نگاهی می اندازد و رهبر گروه که وارد می شود با عصبانیت لباس را از تن او بیرون می آورد ... "یوهان"هنوز فرصت برای رشد شخصیتی دارد و امیدی هست که انسانی کوتوله نماند..."یوهان"با سوالاتی که از مادر و خاله اش می پرسد به دنبال یافتن زندگی است .علیرغم الگوهای ناقصی که با آن ها زندگی می کند (آنا و استر)محدود نمی شود و با آدم ها ارتباط برقرار می کند حتی با مستخدم پیر و "یوهان"در واقع نقطه ی کمرنگ امید در "سکوت"است.

تنها وجه اشتراکی که در کل فیلم بین آدم ها مشاهده می شود زیبا شمردن  و لذت بردن  از آهنگ "باخ"است که از رادیو پخش می شود و به این ترتیب هنر هم  امید دیگری است در "سکوت".

پنجره ی رو به خیابان  و آدم های تنهایی که هر کدام به سویی می روند و گاری ی بارکشی که همیشه در حال رفت و آمد است و صدای تانک ها همه خبر از نا آرامی در شهر و جنگ دارند که یک امر طبیعی در چنین  شرایطی است(بیگانگی ی حتی هم خون ها با هم)

"استر" در پایان فیلم، نامه ای به"یوهان"می دهد که ما فقط می دانیم درباره ی زبان های خارجی است و می تواند نقطه ی عطفی در زندگی ی "یوهان"باشد . بالاخره "آنا" و "یوهان" ،"استر" را تنها رها کرده و به سفر ادامه می دهند...

گویا همه برای زندگی ی جدیدی آماده می شوند "یوهان"با نامه ای در دست که مبهوتش شده."آنا"با گرفتن سر خود زیر باران از پنجره ی قطار و" استر" با ماندن در تنهایی و در هتل بین نوشته ها و کارهایش.

از دیدن این فیلم بسیار لذت بردم .نکات زیادی در فیلم هست که فقط باید دید...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور