سنگ و کلوخ

در تو در تو - آلن رب گریه- ترجمه منوچهر بدیعی

"در تو در تو" رمانی است که در آن به توصیف دقیق اشیاء و مکان آنها و حالت و چگونگی شان پرداخته شده است، از جزئی ترین چیزها مثل سیم لامپ گرفته تا پرده و بخاری. در این رمان افراد و مکانها نامی ندارند و حتی رنگها تا جایی که ممکن است از همه چیز زدوده شده اند.رنگ غالب در این داستان خاکستری است، رنگ غباری که روی تمام اشیاء نشسته، رنگ لباس سربازها و پتوهایشان، رنگ ساختمانها و خیابانها. خاکستری رنگی است خنثی، رنگ بی هویتی، بی هویت مثل تمام شخصیتهای این رمان . سایه جنگ بر همه کس و همه چیز گسترده شده است. در همه جا تیرگی هست و چراغ روشن، نوعی شگفتی است که هرجا هست ذکر می شود. سرباز، پشت اکثر درهایی که باز می کند به تاریکی بر می خورد. افسردگی و خستگی و کلافگی در سطر سطر رمان جاری است. رمانی که به تکرار مدام اشیاء و خیابانها و ساختمانها و آدمهای مشابه می پردازد ، تکراری ملول انگیز از چیزهایی ملالت بار.

دراین رمان به فرم اهمیت ویژ ای داده شده ، زمان در هم شکسته شده ، توالی زمانی وجود ندارد و بخشهای مختلف را باید مثل پازلی به هم مربوط کرد تا به ترتیبی احتمالی برای داستان رسید. می گویم احتمالی، چون احتمالا در آخر به هیچ داستان سر راستی نمی رسیم. شاید عنوانِ رمان، به همین تو در تویی اشاره دارد ،چرا که داستان ، ذهنیت تو در توی سربازی بیمار و تبدار است. سربازی که مثل همه شخصیتهای رمان بی هویت است. این شکستگیِ زمانی باعث حیرانی و عدم اعتماد خواننده، به درک خود از داستان می شود. و حقیقت، همین حیرانی است.  درست مثل سرباز که در شهری عجیب گم شده است و با دیدن رد پاها حس می کند دوباره به جای اولش برگشته و این دور و این سزگشتگی، همچنان تکرار می شود.

در جای جای این رمان تابلویی شرح داده می شود که در ابتدا این را هم جزئی از اشیاء به حساب می آوریم ، اما در فرایند داستان، این آدمها کم کم از تابلو سُر می خورند و آهسته آهسته وارد داستان می شوند و در همان بی هویتی شان به راه خود ادامه می دهند. در اواخر رمان این سوال برای مان پیش می آید که آیا آدمها از تابلو، بیرون آمده اند یا به داخل آن رفته اند؟ و تمایز قایل شدن بین این دو تقریبا ناممکن است. چرا که هر دو حالت می تواند وجود داشته باشد، این انسانهای بی هویت که مدام در جای هم قرار می گیرند و هر کدام به نوعی یکی از عناصر نقاشی درون تابلو هم هستند، به طور کلی فقط به اندازه همان تابلو ارزشمندند یعنی آدمهای بی هویت و شبیه به هم به یک شیء تنزل می یابند.

از آنجایی که در این رمان هیچ کس و هیچ چیز و هیچ مکانی هویت خاصی ندارند، همه می توانند جایگزین هم شوند  و خواننده همچنان این شک را دارد که آیا این همان است یا "دیگری" ؟ سربازی که همواره جعبه ای زیر بغل دارد و در رایشنفلز بوده است همزمان یکی از سرباز های توی تابلو، سربازی که تیر خورده، شوهر زنی که میزبان او بوده می باشد . کودک درون تابلو همان کودکی است که به درون ساختمان می دود و می تواند همانی باشد که او را به آماده گاه برد و می تواند سمبلی از کودکی سرباز هم باشد. بطور کلی همه به نوعی مانند اشیاء تکثیر شده اند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩۳ - مهدیه عباس پور