سنگ و کلوخ

دوباره ...

بعد از بیش از یکسال دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شد.

بعد از فراز و فرودهای زیاد ...

آدم بعد از غرق شدن در شبکه های اجتماعی مختلف با آنکه هر لحظه مطالب جدید دیگران را می خواند و با آنها مدام تعامل دارد حس می کند که دلش برای گوشه دنجی به نام وبلاگ تنگ شده است!

و من دوباره برگشتم تا بنویسم از آنچه می خوانم و می بینم و دوست دارم...

حس می کنم کتابهایی را که خوانده ام و فیلم هایی را که دیده ام باید دوباره بخوانم و ببینم و چنین می کنم... آهسته آهسته...

"ادبیات،ادبیات راستین، را نباید چون معجونی که برای مغز یا قلب- شکم روح- مفید است ، بلعید. ادبیات را باید گرفت و خرد کرد، بند از بندش جدا کرد، آردش کرد- بعد بوی خوشش را می توان در کف دست شنید، می توان آن را جوید و با لذت بر زبان گلوله اش کرد، و آن وقت و فقط همان وقت می توان طعم کمیابش را به راستی چشید و آن وقت ذره های خرد و خمیر شده اش در ذهن تان به هم می پیوندند و زیبایی و غنا و قدرتی را به نمایش می گذارند که شما با خون خودتان سهمی در آن داشته اید"

درسهایی درباره ادبیات روس- ولادیمیر ناباکوف- ترجمه فرزانه طاهری

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۳ - مهدیه عباس پور