سنگ و کلوخ

مرگ از من دور نیست - سافو

سافو

 

او بالاتر از یک قهرمان است

او به چشم من یک خداست!

او که می تواند کنار تو بنشیند

و به زمزمه‌ی شیرین صدای تو

و آهنگ خنده‌های فریبنده‌ات

- که ضرب‌آهنگ قلب مرا تشدید می‌کند-

  عاشقانه گوش فرا دهد ...

 

اگر من ناگهانت بازبینم،

نخواهم توانست با تو سخن بگویم

چراکه زبانم گره می‌خورد

و یک شعله‌ی باریک

  زیر پوستم می‌دود ...

 

چیزی نمی‌توانم دید

چیزی نمی‌توانم شنید

جز صدای طبل گوش‌های خود را

و رنگم از علف‌های خشک

پریده‌تر می‌شود...

در این زمان؛

مرگ از من دور نیست ....


ترجمه یغما گلرویی 

 

 

درباره ی سافو 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور

داستان کوتاه

داستان کوتاه ، انعطاف پذیر ترین نوع ادبیات داستانی است . داستان ممکن است مجموعه ای از چند حادثه یا یک تک گویی یا توصیفی ساده از واقعه ای بدون شخصیت باشد . 

کوتاه بودن آن هم می تواند چیزی مثلا بین یک صفحه تا ده هزار کلمه را در بر گیرد . اما از ویژگیهای مشخص داستان کوتاه این است که پس از خواندن به علت بیان حالات انسانی و اجتماعی بلند جلوه می کند . این تعریف مختصری از داستان کوتاه بود .


ویتگنشتاین می گوید : « آن چه همچون نوشته ای بد به نظر می رسد ، می تواند نطفه ی نوشته ای خوب باشد!»

------------------------------------------------------------------------

این داستان کوتاه قرار است  داستان مشترکی بین چند نفر باشد.

قسمت اول داستان را  رضا نوشته  و قسمت دوم را من می نویسم.

 

۱


کارش که تمام شد با شتاب از تابلو فاصله گرفت و نگاهی به آن انداخت . چشمانش را بست و چند لحظه ی بعد ، دوباره به تابلو خیره شد ، می خواست از آنچه که می بیند مطمئن شود . نه می توانست و نه می خواست آنچه را که می دید باور کند . با عجله رفت و قلم مو را برداشت و چهره ی روی تابلو را با رنگ پوشاند . قلم مو را به گوشه اتاق پرت کرد ، به دستهایش نگاه کرد ، رنگ قرمز مثل خون خشکیده بود بر دستهایش . با ظرف آبی که نزدیک رنگ ها بود دستهایش را شست ، نگاهش به ظرف آب که مثل کاسه ی خون بود خیره ماند ، و با خود فکر کرد :چیزی برای نقاشی کردن نمانده، در عین حال کاری هم جز نقاشی کردن باقی نمانده ...

  


2

روی چهار پایه پشت به بوم نشست. آرنج هایش را گذاشت روی زانوهایش و انگشتهایش آرام آرام فرو رفتند لای موها. همه جا بوی خون می داد و ظرف آبی که حالا نشانه ای از خون داشت کنارش بود. دوباره نگاهی به کاسه انداخت و با عصبانیت آن را پرت کرد.کاسه به سمت بوم لغزید چشمهای مرد دنبالش می کرد، آب پاشید روی رنگ قرمز . رنگ در سکوت عمیقی پایین می خزید ، فقط صدای نفس های مرد بود و صدای آب که آرام آرام بوم را می شست. اشک توی چشمهایش حلقه زد ،از پشت اشک، تصویر تار و لرزان چشمهایی را می دید که با معصومیت همیشگی اش خیره شده بودند به او. احساس می کرد عمرش به آخر رسیده و تمام دلخوشی زندگی اش بر باد رفته. خودش همه چیز را نابود کرده بود.

-----------



از قسمت 2 خط روایت داستان به دو بخش متفاوت تقسیم شده است . قسمتی که علی نوشته است و قسمت اینانا
برای قسمت علی روایت 1 و برای اینانا روایت 2
دوستان می توانند هر کدام از روایت ها که دوست دارند ادامه بدهند

  



روایت ۱ - ۳


 

نه این جوری نمی شد. این جوری انگار از همان اول یک جای کار می لنگید. خط کشید روی "با ظرف آبی که نزدیک رنگ ها بود دست هایش را شست" و نوشت "دست هایش را توی ظرف آب شست". این طوری خواننده خودش می فهمد که ظرف آبی آنجا بوده .

چشمانش را بست و چند لحظه ی بعد، دوباره به متن خیره شد.چشمانش لغزیدند روی واژه های بوم،قلم مو،رنگ .دوباره چشمانش را بست و توی ذهنش به این فکر کرد که اگر ارجاع ذهنی خواننده از این کلمات سبک نقاشی رنگ و روغن باشد نقاش چطور دستهایش را توی ظرف آب بشوید؟و بعد برای خودش استدلال کرد که حتمن با خودش فکر خواهد کرد مرد توی متن نقاشی با چیزی غیر از رنگ روغن کار می کرده .

دلش نیامد توی متن دست ببرد.چشمانش را باز کرد و دوباره شروع کرد به نوشتن.

حالا دیگر چشم ها زل زده بودند و خیره خیره به او نگاه می کردند.حالا او بود و چشمان خیره ای که توی دنیایی به رنگ خون چرخ می زدند.

  علی



  روایت ۱ - ۴

چشم‏ها آرام آرام می‏لغزیدند روی تنش. رنگ آرام آرام می‏لغزید پای چشم‏ها. آبی می‏دوید روی سرخ. سرخ می‏دوید روی گونه‏ها. بی‏رنگ آب چکید روی کاغذ. با پشت دست قطره اشک را پس زد. جوهر پخش شد روی کلمات. کلمات درهم و برهم گره خوردند به هم. بوم نقاشی گره خورد به دستهای مرد. خون لابلای کلمات دوید. خون سیاه.

  نفیسه نواب‌پور

 

روایت ۱ - ۵

بلند شد
از پنجره بیرون کمرنگ بود
می شد زرد را بالای میدان تشخیص داد سرخ سمت دیگر ِ خیابان معلوم نبود
پنجره را باز کرد جیغ ریخت داخل

شاه رخ

 

روایت 1-6

 

صدای جیغ توی سرش می پیچید. در کجا؟ کجا ؟کجا باید جاودانه اش می کرد؟توی نوشته ها یا نقاشی؟
حجم بزرگ حضورش اتاق را پر کرده بود. درون مرد را، صفحه های کاغذ و بومهای نقاشی نیمه تمام را .همه ی هر چه بود را حتا هوا و خیابان را.
دفتر را بست ، به سمت بوم رفت .روی چهار پایه نشست و ملتمسانه به چشمهای توی بوم نگاه کرد. انگار در همین چند لحظه ای که صرف نوشتن کرده بود فاصله ی زیادی بین شان ایجاد شده بود. فاصله ای به اندازه ی فاصله ی این روزهایشان. فکر کرد که حالا برای همیشه آن چشم ها را با خودش و برای خودش دارد. همان چیزی که همیشه آرزویش را داشت. چشم هایی که فقط به او خیره شده بودند و جز او هیچ چیز دیگری را نمی دیدند. چیزی که همیشه خواسته بود.

 
چشمهای خیس و خون آلود را از روی سه پایه برداشت و با صدای بلند و لرزانی گفت: حالا بهتره با هم بریم بیرون تا تو هم بعد از این همه وقت هوایی بخوری. ببین بیرون چقدر قشنگه . ابرا دارن خیابون رو لیس می زنن . همون جوری که تو همیشه دوست داشتی.
به این فکر کرد که چقدر این جمله ی دختر را مسخره می کرده و حالا مدتی است بلند بلند تکرارش می کند:" ابرا دارن خیابون رو لیس می زنن".



 .............




روایت ۲ - ۳

  
اکنون خیره به بوم برای سال هایی که با هیچ معامله کرده بود اشک می ریخت،هنوز نمی دانست که چرا تاوان همه چیز را او باید پس بدهد.زندگیش زیر خروارهای حسرت مدفون شده بود.زمان را از دست داده بود و حال زندگیش در آه کشیدن های پیاپی پشت بوم نقاشی خلاصه می شد. 
به اطرافش نگاهی انداخت، سوز تنهایی را تا مغز استخوان حس می کرد.هجوم خاطرات مه آلود گذشته به ذهنش فشار می آورد.سیگاری روشن کرد!بوم دیگری برداشت و روی سه پایه گذاشت.رنگ بود که روی رنگ می نشست...آدم های اطرافش همه رنگارنگ بودند ولی او همیشه بی رنگ بود، رنگ های زندگیش را به نقاشی هایش بخشیده بود.بارها سعی کرده بود همراه دنیای دیگران بخندد اما گاهی تظاهر به خندیدن او را به گریه می انداخت!تنها در دنیای روی بوم بود که می توانست بخندد. 
تک ضربه های ساعت دیواری افکارش را پریشان می کرد.دلش هوای تازه می خواست و کمی باران و شاید کمی هم دیوانگی!قلم مو را رها کرد و رو به بوم از اتاق بیرون رفت.سا عتش را از مچش باز کرد و روی میز گذاشت و از خانه خارج شد... 
  
  
   
اینانا

 

روایت ۲ - ۴

نیمی از شب گذشته بود، در اعماق سیاهی و سکوت شبی مه آلود به شبحی سرگردان می مانست که در راهی بی انتها گام نهاده است،هر از چند گاهی نور مهتاب سابه ای بلند را در جلوی قدم هایش نمایان می کرد،در اندیشه ی خانه و هستی که در پشت سرش قرار داشت بود، بوم نقاشی ،طرح ها،...حتی ساعت مچی که اگر روی دستش نباشد از حرکت باز خواهد ایستاد. نا گهان هراسان به پشت سرش نگاه کرد انگار که کسی او را صدا کرده باشد..وهمی او را فرا گرفت ، سیگار را به طرفی پرت کرد و به سرعت قدم هایش افزود،مسافت طولانی را طی کرد، به خود آمد به روی پل قدیمی شهر ایستاده بود،بخاری سراتاسر رود را پوشانده بود،صدای باد در درختان انبوه کنار رود می پچید، به رود خیره شد
انگار که تصویر روی بوم بر سطح آب نقش بسته باشد،در میان نقش های بیشماری که کشیده بود، اندوه بار و غمگین ،تنها بک نقش در خواب و بیداری او را رها نمی کرد،نقشی که در هر بار تلاش برای کشیدنش با بخ زدن انگشتان نقاش نا تمام مانده بود. گویی شکار هراسی جاودان از طرح بر روی بوم شده بود

 حسین قربانی
 

 

روایت ۲ - ۵

 

وحشت کرده بود – وحشتی تا حد مرگ از آن عذاب بی پایان ، آن چشمها – چشمهای وحشتناک مرگ ، که از درون آب به او خیره شده بود .آخرین تصویری بود که می دید . با چه بزرگنمایی دهشتناکی . چند لحظه ای با وحشتی هذیان آلود گذشت . سپس اندیشه ی آرامش بخشی که باید در مرگ نهفته باشد در ذهنش جای گرفت . آرامشی که نه در خواب و نه در بیهوشی بلکه در مرگ می توان آن را یافت . دستهایش را گشود و خود را در آغوش آن چشمها که بر سطح آب نقش بسته بود رها کرد .
در سر در گمی ناشی از سقوط ، نتوانست بی درنگ به وضعی که تا اندازه ای تکان دهنده بود پی ببرد . از تخت بر زمین افتاده بود در حالی که تمامی اندامهایش می لرزید از زمین برخاست .صبح شده بود . بوم هنوز سفید بود . ساعت مچی روی میز . صدای در زدن او را به خود آورد . در را که باز کرد او را دید با همان چشمها .


 

رضا 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور

تاریکی

تاریکی- امیلی* - برگردان مهدیه

 

تنها 
در برکه ای از تاریکی غوطه ورم
تاریکی به زیر می کشدم
فریاد می زنم

کمک می طلبم
هیچ کس اما صدایم را نمی شنود
آب به سطح چشمانم می رسد
لگد می زنم

 می کوبم
نبرد می کنم 
باید بمانم روی تاریکی
تاریکی اما مجالم نمی دهد 
نگه ام می دارد
و من کم کم تسلیم می شوم


ریه هایم سرشار از زندگی بودند
با این همه
آب تیره همچنان می آید و جای زندگی را می گیرد
می دانم در پایان این راه
شادی یی در انتظارم نیست


اما چرا کسی دستم را نمی گیرد؟
چرا مرا از چنگ ظلمت نمی رباید؟
زیرا که هیچ کس نمی داند
هیچ کس نمی داند که من
در مرزی از تاریکی و روشنی ام
تسلیم می شوم به آنچه تسخیرم کرده


توان و شجاعتی که داشتم
توان رها کردنم را ندارد
آرام آرام می لغزم
به زیر دنیای وجدان
دنیای ناشناخته ی آن جهانیان


دیگر نمی خواهم بجنگم
من به تاریکی تسلیم شده ام

* متاسفانه هیچ چیز دیگری در مورد شاعر نمی دانم

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور