سنگ و کلوخ

برای تو هزار بار ...

 

 

در هنگام انتخاب فیلم از بین صدها فیلم برای دیدن،تنها لحظه ای از فیلم که فقط بیابان را نشان می داد، دل مرا ربود و باعث شد آن را برای دیدن انتخاب کنم.همیشه یک وجب بیابان را به صد ها کیلومتر جنگل و سرسبزی ترجیح داده ام. نمی دانم چرا ،ولی شاید بهشتی که از آن رانده شده ام، بیابان بوده است.

فقط می خواهم درباره حسن و پدر امیر صحبت کنم ،چراکه آنچنان این دو شخصیت کل فیلم و حتی شاید دل بینندگان (از جمله خود من) را به تسخیر در آورده بودند که تا به حال اینگونه هنگام دیدن یک فیلم ، چشم و دلم نلرزیده بود.

می خواهم از پدر امیر شروع کنم. شخصیتی که شاید در نگاه اول ، بسیار متکبر و حتی ظالم دیده شود،ولی هنگامی که می بینیم علی را از کودکی پیش خود نگه داشته است،از حسن و علی حتی بعد از اینکه خودشان می گویند:"ما دیگر برای شما خدمت نمی کنیم." خواهش می کند که بمانند،یا در برابر آن سرباز روسی سینه سپر می کند،یا زمانی که امیر را بر خلاف میل ذاتی خود به نویسندگی تشویق می کند و در نهایت شاهکار این مرد آن زمانی که خاک وطن را هنگام رفتن با خود برداشته،به آن بوسه می زند و در هنگام مرگش آن را روی سینه اش می گذارد،هیچ چاره ای برای انسان جز آفرین و درود باقی نمی گذارد.

چه بگویم از این مرد که هر چه بگویم کم است.

 

و اما .....حسن

 در مورد او همین بس که همه چیز داشت و هیچ چیز نداشت...

همه چیز می فهمید و هیچ کس نفهمید...

آنچنان بلند مرتبه که متهم به ترسوئی می شود...

از همه چیز می گذرد تا کسی به همه چیز برسد...

و آنچنان بخشنده که این جمله او هیچگاه از ذهنم نمی رود...برای تو هزار بار.......


"حسین عباس پور"

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور

از مجموعه "سرزمین مادری"-رزه آوسلندر- ترجمه حسین منصوری

خورده ایم
نوشیده ایم
با شگفتی به تماشای ستاره ها نشسته ایم
چند نفری را دوست داشته ایم
کمی اعتراض کرده ایم
کمی زندگی کرده ایم
کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور