سنگ و کلوخ

پل استر

 

 

 

کتاب "مون پالاس " را خواندم و بسیار دوستش داشتم به جز بعضی قسمتهایی که به نظرم زیاده گویی در خاطرات پدربزرگ شده بود.
مشتاقانه منتظر خواندن سه گانه اش بودم تا این که بالاخره به لطف دوست عزیزی توانستم بخوانم .
آن چیزی که بعد از خواندن هر کدامشان حس کردم لذت نابی نبود اما چیزی بود شبیه حس تحسین به خاطر آن همه توانایی در قدرت تصور و نوشتن. هر چه بیشتر خواندم این احساس در من قوی تر شد . جملات و ساختارشان ناب بود ولی آن چیزی که من می خواستم شاید روحی بود فراتر از همه ی اینها.
به عکس استر خیره شدم. به قسمت های تکراری ی کتابهایش. به ماجراهایی که در هر چهار کتاب تکرار شده بود. شاید در عمق نگاه استر جوان جاه طلبی ی بیش از حدی دیدم که زیاد نپسندیدمش. اما هر چه که هست نابغه ای در نوشتن است.
درست است که هر نویسنده خودش را در نوشته هایش به گونه ای فاش می کند اما به نظر من استر بیش از بسیاری نویسنده ها خودش را در نوشته هایش نمایش داده است و خیلی جاها همین نمایش خود است که باعث تکرار ی شدن ماجراهایش شده است.
نمی دانم دقیقن چه حسی نسبت به این نویسنده دارم. چیزی که می دانم این است که احترام و تحسینی برای شیوه ی "نوشتن" اش  قائلم. اما کتاب هایش آن چیزی نبودند که در ذهنم جاودانه شوند. البته باز هر چه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اگر به جای مون پالاس هر کدام دیگر از کتابهایش را می خواندم شاید به نظرم بهترین می آمد. شاید تکرارهای زیاد از زیبایی شان کاسته بود و شاید هر چیز دیگری.
در مون پالاس پستی و بلندی های زندگی را به زیبایی نوشته و اگر چه دست تقدیر یا همان تصادف و " اتفاق" خیلی زیاد به چشم می خورد اما به هر حال طوری نوشته شده که خواننده را آنقدر با خودش همراه می کند که این همه چیزهای اتفاقی چندان به چشم نمی آیند و به جای اینکه چیز مسخره ای به نظر برسند باعث حیرت می شوند و دوست داشتنی هستند.
"شهر شیشه" ای را به خاطر "پوچی" ی خاصی که در عمق آن بود دوست داشتم. و حیرانی ی آدم ها و به راحتی عقب افتادن از قافله ی زندگی."ارواح" و "اتاق دربسته" به نظرم تاکید زیادی بر رویارویی ی انسان با خودش داشتند. این ها هم در واقع مفاهیم زیبایی بودند. موضوعاتی که ذهن انسان را در طول زندگی بارها و بارها به خودشان مشغول می کنند.
و به این ترتیب است که هر چه خودم را می کاوم احساس درستی را درون خودم نسبت به این نویسنده پیدا نمی کنم. همه چیز قابل تحسین بود. جملات ، درونمایه، ساختار داستان ها و تقریبن همه چیز ! اما نمی دانم چرا حظی را که می خواستم نبردم.
با خودم کلنجار می روم که آیا باید در هر کتاب و نوشته ای لذتی جست؟
اما در آخر باید بگویم اگر چه آن لذتی که من می خواستم گاهی نبود اما قدرت نویسنده گی اش بی شک جای تحسین دارد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور

جان آپدایک

 

 

 

 

هر چی خواستم در باره ی آپدایک بنویسم دیدم مطلبی کلی تر از این نمی تونم بذارم توی وبلاگ:

" جان آپدایک"

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور