سنگ و کلوخ

سنگینی رویاها - جنی پال

 

 

وقتی کوچک بودم ، جهان بزرگ بود

و من به همه چیز معتقد بودم

 

غوطه ور در رویاها بزرگ شدم

آن قدر که از هیولاها و کابوس های شبانه بگریزم


 دانشمندان شبیه پدر و مادرم بودند 

 

اکنون اما

رویاهایم متلاشی شده اند

آنها خبر از مدفون شدنم می دهند.


من بزرگ شده ام

جهان بزرگتر است

و من خیلی کمتر به این معتقدم


اما وقتی پسرم را در آغوش می گیرم

و نفسش روی گردنم داغ و خواب آلوده است 

سنگینی هزاران رویا را بر سینه ام احساس می کنم. 


برگردان: مهدیه 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۸ - مهدیه عباس پور