سنگ و کلوخ

پرورش دهنده زنبور عسل

عکس متعلق به فیلم نیست!

پرورش دهنده زنبور عسل-آنجلوپولوس-1986

 

 

فیلم ماجرای زنبورداری است که طبق معمول هر بهار برای زنبورهایش به دنبال گل راهی می شود .

 

در طی این سفر علاوه بر دیدار با هر آنچه تکه ای از گذشته اش بوده است با دختری آشنا می شود .دختری بی خانمان که هر از گاهی با او همراه و همسفر می شود.

ریتم آرام فیلم  انگار آدم را آماده می کند برای بغضی که قرار است گلویش را بگیرد. درگیری آدم ها با خودشان، تنهایی شان و تمام زندگی گذشته. و این که بعد از مدتی زندگی کردن دیگر به راحتی یک جوان یا نوجوان نمی توان با خیلی چیزها کنار آمد .مسائلی که شاید زمانی برای سرگرمی یا رهایی از تنهایی به آن پناه می برد.دنیا سخت تر از زمانی می شود که در جوانی بود... اگر چه هنوز زندگی همان است و جهان همان.اما انسان که مدام تغییر می کند و هر روز سنگینی بر شانه هایش بیشتر می شود دیگر حتا توان رهایی از احساس های جان فرسای خودش را هم ندارد و این فشار و سنگینی مضاعف وادارش می کند که تمام چیزهای ارزشمند زندگی اش را دور بریزد،همه چیزهایی که تا به حال برایشان زندگی کرده ... و در ظاهر هم خالی شود از هر چه حضورش را در جهان نمایان می کرده است. تهی از درون و از بیرون.همان چیزی که اغلب من هم احساس می کنم به آن دچارم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٧ - مهدیه عباس پور

توهم بزرگ

 

توهم بزرگ-ژان رنوار-1937

 

فیلم در مورد زندانیانی در جنگ جهانی اول است.کسانی که با مشاغل و رتبه های مختلف به اسارت در آمده اند.

این فیلم اگر چه ماجرای اسیران جنگی است اما بیش از آن چه که تأکید بر جنگ و عواقب آن و شرایط زندانیانش داشته باشد به روابط انسان ها و احساس آن ها نسبت به هم در چنین شرایطی پرداخته است و البته بر آن چه توسط دیگران بر انسان ها و روابط شان تحمیل شده است.

در دقایق اول فیلم با دیدن زندان و تلاش زندانیان برای حفر تونل به نظر می رسد این فیلم هم مثل همه فیلم هایی است که در مورد فرار زندانیان ساخته شده ،اما همین لحظات را هم اگر برای دومین بار ببینیم آن وقت متوجه می شویم که سمت و سوی فیلم به کلی متفاوت است.

انسان ها از طبقات مختلف در زندان جمع شده اند و با وجود داشتن شرایط مشترک هنوز هم احساس می کنند از جهاتی با هم متفاوتند و هر یک به زندگی خودش خارج از زندان می اندیشد و هنوز- همان طور که طبیعی هم هست- به جایگاه و زندگی خود بیرون از زندان و یا شرایط جنگی می اندیشد.

افسر آلمانی که نگران پایان جنگ و از دست دادن شرایط فعلی خود است. افسر دیگری که به راحتی می تواند این تغییر را بپذیرد و با تشریفات خاص خودش با دیگران در هر وضعیتی برخورد می کند و با وجود همه این ها حاضر هم هست به خاطر هم سلولی هایش جان خود را به خطر بیندازد.زن تنهای آلمانی که همسر و برادرانش را در جنگ از دست داده و به فراری های فرانسوی پناه می دهد . در این جاست که به وضوح پیام فیلم نمایان می شود و آن این که جنگ ها فقط خوشاید سیاسیون است و مردم هیچ خصومتی با هم احساس نمی کنند و اشتراک شان در انسان بودن برای زندگی کافی است .

همان طور که آخر فیلم به شباهت کشورها علیرغم مرزبندی ها اشاره می شود:

مارشال(نزدیک مرز): مطمئنی اون جا سوئیسه؟

رزنتال: آره

مارشال: همه عین همدیگه ست.

رزنتال: هیچ مرزی نیست. اینا همه ساخته ی آدماس.طبیعت به مرزهایی که آدما ساختن هیچ اهمیتی نمی ده.

 

انگار انسان ها همیشه در آرزوی جهانی بدون مرز و تبعیض بوده اند تا بتوانند به راحتی نفس بکشند و زندگی کنند اما فکر که می کنم می بینم  تا دنیا دنیاست  زندگی انسان هم همین طور خواهد بود و کشورها و جنگ ها و زیاده خواهی ها هم همین...

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٧ - مهدیه عباس پور

آلفاویل

آلفاویل-ژان لوک گدار-1965

 

"آلفاویل" یک شهر کاملن مدرن است که همگی باید از قوانین وضع شده که گاه هر روز تغییر می کند پیروی کنند و گرنه به سختی مجازات خواهند شد.(داستان فیلم بماند برای دیدنش)

 

وقتی این فیلم را دیدم یاد تخیلات کودکی ام افتادم " خانه ای که همه چیز در آن قابل کنترل بود و یک حیاط بزرگ با حصاری شیشه ای!" خب ، کم کم فهمیدم این دو به سختی در کنار هم باقی می مانند،یعنی خود به خود یکی به خاطر دیگری از بین خواهد رفت. در "آلفاویل" کلماتی از قبیل عشق و وجدان وجود نداشت.فکر که می کنم می بینم "آلفاویل" تقریبن همین دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم هر چند که  ظاهری لطیف تر و مهربان تر از سالن های باریک و خیابان های سرد آلفاویل داشته باشد.

وقتی حتا خود من هم به عشق مشکوکم حس می کنم هیچ بعید نیست  که جهان آینده  دقیقن آلفاویلی بزرگ باشد .بدون اشک،بدون عشق و بدون وجدان.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٧ - مهدیه عباس پور