سنگ و کلوخ

امپراتوری درون مرزی

فیلم"امپراتوری درون مرزی" به کارگردانی "دیوید لینچ" محصول سال 2006 است. این فیلم بدون هیچ گونه فیلم نامه ی دقیقی و در طی مدت چهار سال ساخته شده است..

به این جهت تصمیم گرفتم درباره ی این فیلم بنویسم که احساس می کردم با نوشتن کمی از فضایش بیرون خواهم آمد. فعلن انگار همه ی نگاه ها و فضا ها را چه در فیلم ها و چه در واقعیت  با این فیلم مقایسه می کنم! شاید هم می نویسم تا بیشتر از این فیلم بدانم!

نمی توان داستان خاصی را در مورد فیلم بیان کرد. اگر چه به ظاهر ماجرای زن بازیگری به نام"نیکی"است که نقش جدیدی به او پیشنهاد شده است.مردی به نام"دوون" نقش دیگر این فیلم را بر عهده دارد.در آغاز کار "نیکی" و "دوون" متوجه می شوند یکبار دیگر هم برای ساختن این فیلم اقدام شده اما به دلیل این که بازیگران اصلی اش به قتل رسیده اند ،کار ناتمام مانده است.فیلم نامه بر اساس یک داستان قدیمی ی لهستانی تهیه شده است که قبلن با نام"47" در حال ساخت بوده و حالا با نام"بر فراز در فرداهای آبی" ساخته می شود."نیکی"نقش "سوزان"که زنی متاهل است را بر عهده دارد و "دوون" نقش"بیلی" که مردی متاهل و دارای دو فرزند است را بازی می کند.نقش ها به شدت نزدیک به زندگی واقعی این دو نفر است . "سو " و "بیلی" با هم آشنا می شوند  و این آشنایی به علاقه مندی و در نهایت به رابطه ی جنسی آن ها منتهی می شود.وقتی صحنه هایی را می بینیم که "سو"(نیکی) با رفتار سرد و خشن همسرش به دلیل باردار شدنش روبرو می شود و همسرش حاضر نیست او را به فرزندی بپذیرد و بعد می بینیم "بیلی(دوون)در حضور همسر و فرزندش هیچ اهمیتی به ابراز علاقه ی "سو"(نیکی) نمی دهد ،می فهمیم با زنی مغموم و شکست خورده رو بروییم  که هم همسر و هم دوست خود را از دست داده است و در واقع مورد غضب یکی قرار گرفته در حالی که از دیگری رو دست خورده است  و در نهایت به طرز فجیعی به دست همسر "بیلی"(دوون) به قتل می رسد.

خب البته این ماجرا ی ظاهری فیلم بود در حالی که"امپراتوری درون مرزی" تشکیل شده از صحنه های کاملن متفاوت ِ به ظاهر مشابهی که بیننده باید با درایت خودش و یا حتی قوه ی  تخیلش  دریابد که در کدام داستان قرار گرفته است و در واقع شخصیت های مختلف را که مرزشان در فیلم  از بین رفته  برای خودش متمایز کند.شاید فیلم هم می خواهد همین را بیان کند که "نیکی"و"دوون"آن قدر در فیلم غرق شده اند که واقعن خودشان هم نمی دانند که هستند؟! ذهنشان انگار گاهی وقت ها نمی تواند به راحتی شخصیت اصلی شان را از نقش شان جدا کند.

در این فیلم صحنه های از اتاقی را با آدمهایی با سر خرگوش می بینیم  که می تواند همان داستان قدیمی ی لهستانی باشد. مکان این اتاق بالای یک تالار نمایش است  نزدیک محل فیلم برداری.

فیلم سرشار از نماد است . از رنگ ها گرفته تا حیوانات.برای بهتر فهمیدن این فیلم فقط باید آن را دید.چرا که وقتی قرار است درباره ی آن بنویسی تازه می فهمی خیلی چیزهایش به نوشتن در نمی آید...

این فیلم به شدت بیننده را تحت تاثیر خودش قرار می دهد و ذهن را تا مدتی به خودش مشغول می کند... اگر برای سه یا چهار بار دیدنش حوصله به خرج دهیم ،لذتی را که از آن انتظار داریم در خواهیم یافت.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور

نکسوس-آنائيس نين و اليس نيل!

آنائیس نین

الیس نیل

در این پست می خواستم از دو زن بنویسم."آنائیس نین" و "آلیس نیل" که به هم هیچ ارتباطی ندارند نه از لحاظ حوزه ی کاری و علایق نه نوع زندگی و نه هیچ چیز دیگر .تنها دلیل نوشتن شان با هم شاید تنها علاقه ای باشد که به آن ها دارم  و جالب این که تلفظ اسم هایشان به هم نزدیک است!و البته اشتراک خاص دیگری که دارند تأکید آن ها به  تأثیر روابط جنسی بر زندگی  و شخصیت انسان هاست.

 اما قبل از هر صحبتی می خواهم از "نکسوس "هنری میلر بنویسم چون انگار از سرم دست برنمی دارد! خواندنش اگر چه علیرغم ساده و روان بودنش طول کشید اما به هر حال تمام شد. این کتاب ماجرای نویسنده ای آمریکایی است پیش از رفتن به فرانسه.شاید بیشترین چیزهایی که در این کتاب به آن پرداخته شده مذمت آمریکا و ستایش پاریس باشد  به اضافه ی مشکلات مالی نویسنده ، ماجرای زندگی ی سه نفره ی نویسنده با همسر و دوست همسرش ،نوع رابطه ی شخصیت های رمان با خانواده هاشان و… اما چیزی که باعث شد کتاب را تا آخر بخوانم و فراوان هم لذت ببرم ،توانایی ی میلر در بیان حالات نویسنده ای است که می خواهد بنویسد و تمام دغدغه اش نوشتن و چگونه نوشتن است.کسی که در خودش فرو می رود  و تنها در همین مواقع است که می تواند بی وقفه بنویسد،گاهی هم آن چه را در سر دارد بیان می کند و یا تنها در ذهن می پروراند و آن ها را به کلماتی در ذهن یا زبان تبدیل می کند و بعد احساس می کند کاری را که باید ، انجام داده است  و این به نظرم بسیار زیبا بود چرا که نوشتن نیازی است که در انسان به جوشش در می آید  و  آن چه می خواهی تا به کلمه تبدیل نشود انسان را رها نمی کند. این کتاب سرشار از جملات زیباست و البته مملو از اسم نویسندگان و هنرمندان نقاط مختلف جهان.زیبایی ی این کتاب اما به عقیده ی من برمی گردد به همان قسمت هایی که مربوط به شخص نویسنده است…

برگردیم به "آنائیس نین" و "الیس نیل" اولی نویسنده است رمانتیک(1977-1903) .شاید به نظر دوست داشتنی نیاید و شاید حتی بیان این که دوست دارش هستم در این شرایط که بعضی فمنیست ها هم مخالف او هستند جرأت بخواهد! به نظرم اما باید جور دیگری به آدم ها نگاه کرد.آنائیس نین را تا پیش از دیدن فیلم"هنری و جون"مطلقن نمی شناختم و شاید بیشتر شناختم را از همین فیلم گرفته ام.آن چه جذبم می کند جسارت این زن و سانسور نکردن خود است… زیاد گشتم اما هنوز کتابی از او نیافته ام . خواندن آثار هر نویسنده می تواند به شناخت او کمک زیادی بکند. تا به حال که دوستش داشته ام و دلربا بودن و دوست داشته شدن یک زن را در تناقض با خوب بودن او نمی دانم .دومی یعنی "آلیس نیل" (1984-1900)نقاشی است که با مشکلاتی در زندگی اش رو به رو می شود و مدتی زندگی در بین مجانین را تجربه می کند و این تجربه تأثیر زیادی بر کارها او می گذارد.نکته ی دوست داشتنی برایم در این زن نقاشی های اوست .او که در نقاشی به شناخت و نشان دادن شخصیت سوژه هایش می پردازد و با نگاه به نقاشی هایش می توان به درون آدم های او پی برد…

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ - مهدیه عباس پور