سنگ و کلوخ

 

با لباس سفید آمده ام ... با سفید باید بروم...خون هایم را نشویید!

***

حلوایم خوردن ندارد...مغضوب خداوندم من!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور

 

... دیگر تمام شد

     همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

        باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور

تکرار

احساس می کنم پوسیده ام،خسته ام،خسته،بدون این که بخواهم.
نفس می کشم... حرف های تکراری ...فکرهای تکراری...غم های تکراری...زندگی تکراری...
زمین می چرخد و تکرار می شود،هر سال و هر سال.می چرخد،360 درجه هم می چرخد باز برمی گردد ،دوباره همان جا که بود،ما هم می چرخیم،می چرخیم.تکرار می شویم و باز برمی گردیم به همان جایی که بودیم.
دلم گرفته ،تنگ است.خسته ام...نفس می کشم...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور

...

گاهی آن قدر دلم می خواهد تنها باشم که حتی خودم را هم نمی توانم بپذیرم به خودم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور

غرور و تعصب

در طول یک هفته فیلم "غرور و تعصب "را سه بار دیدم و دوست دارم باز هم ببینم.دلم می خواست اینجا چیزی دربازه اش بنویسم ،اما از آن جایی که تا به حال در مورد فیلم ننوشته ام نگران بودم مبادا چیزی که ارائه می دهم در خور فیلم نباشد...

به هر حال منظورم نقد فیلم نیست و تنها معرفی ی فیلم برای دوستان راضی ام می کند.

این فیلم بر اساس رمان معروف"جین اوستن"به کارگردانی ی "جو رایت"ساخته شده که محصول 2005بریتانیاست.

خانواده ای به نام"بنت"دارای پنج دختر هستند و مادرشان مجدانه در صدد یافتن برای دختران خود است.با ورود مردی ثروتمند به نام"بینگلی"به منطقه ی آن ها،مادر خانواده دختران خود را به امید ازدواج به او معرفی می کند."بینگلی" و "جین"(دختر بزرگ خانواده)دلباخته ی هم می شوند و دختر دوم "الیزابت" که دختری فریخته و جسور است،ظاهرن نظری به "دارسی"دوست "بینگلی"دارد.

فیلم ماجرای عشق"دارسی" و"الیزابت" را به تصویر می کشد که یکی مظهر غروز و دیگری نماد تعصب است."دارسی" با چهره ای جدی و مغرور دچار اشتباهاتی ناشی از غرور خود می شود و حتی برای ابراز عشق خود به الیزابت اسیر غرور است. "الیزابت"هم تعصب خاصی نسبت به زنان دارد و در مقابل مردان را موجوداتی بداخلاق، نادان و بی فکر می داند.در فرایند زمان و بابروز حوادث و ماجراهای مختلف غرور"دارسی"به اخلاق حسنه ای تبدیل می شود  و"الیزابت" هم  به اشتباهات خود در خصوص پیش داوری و قضاوتهای عجولانه پی می برد.

یکی از مهمترین چیزهایی که باعث شده چند بار فیلم راببینم  این است که انگار اکثر صحنه های فیلم نقاشی شده اند .

از چند قسمت فیلم به شدت لذت بردم:

-در مجلس رقص ،بعد از سکوت "الیزابت"و "دارسی"همراه با دوربین به فضای ذهنی ی این دو       می رویم و آن ها را تنها در حال رقص می بینیم(حرکات دوربین بسیار زیباست) در حالیکه درواقع دیگران هم هستند و یاد جمله ی چند لحظه پیش "الیزابت " می افتیم که"به نظر می رسه مجلس رقص خصوصی از مجلس عمومی بهتر باشه".

-جایی که "الیزابت"در حال آماده شدن برای مراسم رقص است  به "پر"ي که در دست دارد فوت می کند و ناگهان آتشی را می بینیم که شعله می کشد(صدای فوت الیزابت و شعله های آتش یکی می شود)و این درواقع همان ورود به صحنه ی بعدی است.

-خاموش کرن شمع با طنین صدای فوت الیزابت و بلافاصله به تصویر کشیدن خواب او.

-آخر فیلم و طلوع خورشید بین چهره های دارسی و الیزابت.

 

و آخر از همه اینکه"کی را نایتلی" در نقش "الیزابت"سال گذشته نامزد دریافت جایزه ی اسکار برای بهترین بازیگر زن  به خاطر بازی در این فیلم شد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور

 

اگر چه خیلی وقت گذشته اما از ظهیرالدوله و تولد فروغ عزیز می گویم... که امسال تولدش در کنارش بودم...و درخت جوانی که درست از کنار سنگ مزارش روئیده بود... به نظر من این درخت همان فروغی است که دوباره سبز شده چرا که از خاک تن او تغذیه می کند بی گمان.

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

می دانم

می دانم

.

.

.

و من دانستم که فروغ تولدی دوباره یافت با درختی که از خاکش رویید...

و این منم... زنی تنها...در آستانه ی فصلی سرد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور

تنهايی هايم

نفسم رفته و بر نمی گردد! می ایستم.سرم گیج می رود.علی هم نیست...

چند بار این حالت به من دست داده و هنوز نمی دانم به چه خاطر است و تلاشی هم برای فهمیدنش ندارم.در این لحظات است که مرگ را نزدیک تر از هر کس و هر چیز دیگر به خودم احساس می کنم...

هیچ اضطرابی ندارم .حتی حس می کنم اتفاقی عادی قرار است رخ بدهد و گاه حتی می نشینم به انتظارش گویی مدت هاست منتظرم...

وقتی حالم بهتر می شود دلم می گیرد که چرا؟چرا؟هنوز باید منتظر بمانم؟

با این تجربه هایی که داشته ام به  لحظه ی مرگ امیدوار تر شدم...چون همیشه یاد کارهایی که انجام داده ام می افتم و هیچ وقت نشده تنبلی هایم رژه بروند جلوی چشمم...

امروزهم اینطور شد...اولین کاری که کردم به اولین چهره ای که کشیدم نگاه کردم...با دقت...فقط چند دقیقه بیشتر نمی گذشت که تمامش کرده بودم...عالی نبود اما به عنوان اولین و آخرین طرح جذبم می کرد تا نگاهش کنم... لباس هایی را که شستم... غذا هم پخته ام حتی ... به علی هم زنگ زدم... صد سال تنهایی را ورق می زنم و دلم می خواهد  فیلمی را که دو روز پیش دیده ام دوباره ببینم...

سرم خیلی گیج می رفت... نشستم و شروع کردم به تایپ کردن ذهنم!!! همین چیزهایی که الان اینجاست!حالا بهترم.

یک شنبه اول بهمن هشتاد و پنج...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور