سنگ و کلوخ

...

یادم می آید با چه شوق و ذوقی نزدیکی های برپایی نمایشگاه کتاب  که بود،توی اینترنت دنبال اسم کتاب های داستان می گشتم.

روزهای اول برگزاری نمایشگاه بود  وارد سالن 7 شدیم و همان اول انتشارات نگاه بود که همیشه مشتری پر و پا قرصش هستیم، یک دوره ی 4 جلدی داستان و نقد داستان  و "سالهای سگی"خریدم که به اندازه ی کافی گران بودند تا سهمیه ی خرید کتابم تمام شود(سهمیه بندی بین من و علی بود).

کتاب های تکراری نمایشگاه  که باید کلی می گشتی تا کتاب تازه چاپی پیدا کنی حوصله ام را سر برده بود و اصولن انگیزه ای هم نداشتم برای گشتن ... پولم تمام شده بود!

نشر چشمه و مرکز که همیشه آخر وقت به آن جا می رسیم... چه اتفاق درد آوری...با حسرت لیستم را نگاه کردم...با حالت مظلومانه ای به سمت علی رفتم و گفتم:علی...!چند تا کتاب می خوام ،می شه تو برام بخری؟و او که مثل همیشه مهربان بود "بگذریم"،"وقت تقصیر"،"عاشقیت در پا ورقی " و" رنگ کلاغ"  و شاید کتاب های دیگری هم برایم خرید که حالا یادم نیست.(یعنی بعد از آن پای حساب کتاب ننشستیم).

چقدر لذت بردم وقتی برگشتیم و شروع کردم به خواندشان و وقتی علی از مدرسه بر می گشت با چه ولعی قسمتهایی از کتاب را که خوانده بودم بلند بلند می خواندم و بعد چقدر بحث می کردم که عاشقیت در پاورقی از نوشته های مصطفی مستور بهتر است و چقدر سلیقه هایمان متفاوت بود و هست.

همه ی این ها را نوشتم تا بگویم،امروز علی برایم از مدرسه مجله ی "هنر پارسی"را آورده .شماره های 1 و 3 ،مهر و آذر 84 .

خب شاید همین کافی باشد که وقتی نقد کتاب "عاشقیت در پاورقی" را در آن ها خواندم آه از نهادم برخاست.آذر 84!و من کتاب را اردی بهشت 85 خوانده بودم و از همه فجیع تر اینکه چاپ اولش 83 است...شاید این چیزها زیاد هم مهم نباشد،اما حس عمیق حسرتی در رگان انسان جاری می شود که چرا؟...چرا؟

این همه آه و افسوس زندگی را به کجا می کشاند؟طنز چه معنی می تواند داشته باشد وقتی زندگی ی خودت خنده دار ترین سرگذشت باشد؟چه چیزی خنده دار تر از این که با کسی دعوایت بشود که به دنیایت آورده  و حالا توقع دارد عذر هم بخواهی؟به خاطر اینکه او نمی فهمد!به خاطر نا دانستن دیگری من باید عذر بخواهم؟

چه چیز خنده دار تر از این که بیشتر از یک سال است "عقل در تاریخِ"هگل منتظر است تا بخوانمش و هر بار مثل این بار...که حتی احتیاج شدیدی به فلسفه اساس می کردم خوانده نشد.چه می شود کرد وقتی هگل با نگاه های تحقیر آمیزش نگاهم می کند و با آن نگاه های موذی از تمام کتاب فقط چشم های او را می خوانم و بعد دیوانه وار می روم تا دیوان فروغ را بیاورم و یادم بیاید که 15 دی تولد اوست و ظهیرالدوله...چقدر خالی...

همه ی اینها خنده آور بود...خوش حالم که می خندم!

به قول آشنایی دور "انسان ها به طنز پناه می برند"اما من هنوز آن قدر بزرگ نیستم که پا بکوبم بر همه چیز و بخندم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥ - مهدیه عباس پور