سنگ و کلوخ

تالاب چغاخور- تالاب گندمان- تنگ وستگان

هجدهم فروردین 1396 جمعه بود... بهار است و همه جا زیبا... تصمیم گرفتیم سری به تالاب چغاخور- تالاب گندمان و تنگ وستگان بزنیم... هر سه زیبا و دیدنی بودند... 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٦ - مهدیه عباس پور

سال 95- کیوتو- یاسوناری کاواباتا

انگار هر بار که دلم از تلگرام و این چیزها می گیرد باز با خودم عهد می کنم که:" فقط وبلاگ نویسی" ... حالا هم مدتهاست که اینجا ننوشته ام... سال 96 تر و تازه است و هنوز چند روزی بیشتر از آن نگذشته است... بوی سال 95 هنوز به مشامم می رسد... باید پرونده 95 را بست...

در سال 95 شاید بارزترین اتفاقی که برای من افتاد این بود که ترجمه ام بعد از انتظاری طولانی توسط نشر چشمه چاپ شد... در آبان ماه 95 منتشر شد و در آذر ماه 95 تجدید چاپ شد... 

اینجا  می توانید بیشتر در موردش بخوانید...

این بررسی را هم پسندیدم ...

شاید بعدها  بیشتر در موردش بنویسم...

کیوتو- یاسوناری کاواباتا

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٦ - مهدیه عباس پور

در تو در تو - آلن رب گریه- ترجمه منوچهر بدیعی

"در تو در تو" رمانی است که در آن به توصیف دقیق اشیاء و مکان آنها و حالت و چگونگی شان پرداخته شده است، از جزئی ترین چیزها مثل سیم لامپ گرفته تا پرده و بخاری. در این رمان افراد و مکانها نامی ندارند و حتی رنگها تا جایی که ممکن است از همه چیز زدوده شده اند.رنگ غالب در این داستان خاکستری است، رنگ غباری که روی تمام اشیاء نشسته، رنگ لباس سربازها و پتوهایشان، رنگ ساختمانها و خیابانها. خاکستری رنگی است خنثی، رنگ بی هویتی، بی هویت مثل تمام شخصیتهای این رمان . سایه جنگ بر همه کس و همه چیز گسترده شده است. در همه جا تیرگی هست و چراغ روشن، نوعی شگفتی است که هرجا هست ذکر می شود. سرباز، پشت اکثر درهایی که باز می کند به تاریکی بر می خورد. افسردگی و خستگی و کلافگی در سطر سطر رمان جاری است. رمانی که به تکرار مدام اشیاء و خیابانها و ساختمانها و آدمهای مشابه می پردازد ، تکراری ملول انگیز از چیزهایی ملالت بار.

دراین رمان به فرم اهمیت ویژ ای داده شده ، زمان در هم شکسته شده ، توالی زمانی وجود ندارد و بخشهای مختلف را باید مثل پازلی به هم مربوط کرد تا به ترتیبی احتمالی برای داستان رسید. می گویم احتمالی، چون احتمالا در آخر به هیچ داستان سر راستی نمی رسیم. شاید عنوانِ رمان، به همین تو در تویی اشاره دارد ،چرا که داستان ، ذهنیت تو در توی سربازی بیمار و تبدار است. سربازی که مثل همه شخصیتهای رمان بی هویت است. این شکستگیِ زمانی باعث حیرانی و عدم اعتماد خواننده، به درک خود از داستان می شود. و حقیقت، همین حیرانی است.  درست مثل سرباز که در شهری عجیب گم شده است و با دیدن رد پاها حس می کند دوباره به جای اولش برگشته و این دور و این سزگشتگی، همچنان تکرار می شود.

در جای جای این رمان تابلویی شرح داده می شود که در ابتدا این را هم جزئی از اشیاء به حساب می آوریم ، اما در فرایند داستان، این آدمها کم کم از تابلو سُر می خورند و آهسته آهسته وارد داستان می شوند و در همان بی هویتی شان به راه خود ادامه می دهند. در اواخر رمان این سوال برای مان پیش می آید که آیا آدمها از تابلو، بیرون آمده اند یا به داخل آن رفته اند؟ و تمایز قایل شدن بین این دو تقریبا ناممکن است. چرا که هر دو حالت می تواند وجود داشته باشد، این انسانهای بی هویت که مدام در جای هم قرار می گیرند و هر کدام به نوعی یکی از عناصر نقاشی درون تابلو هم هستند، به طور کلی فقط به اندازه همان تابلو ارزشمندند یعنی آدمهای بی هویت و شبیه به هم به یک شیء تنزل می یابند.

از آنجایی که در این رمان هیچ کس و هیچ چیز و هیچ مکانی هویت خاصی ندارند، همه می توانند جایگزین هم شوند  و خواننده همچنان این شک را دارد که آیا این همان است یا "دیگری" ؟ سربازی که همواره جعبه ای زیر بغل دارد و در رایشنفلز بوده است همزمان یکی از سرباز های توی تابلو، سربازی که تیر خورده، شوهر زنی که میزبان او بوده می باشد . کودک درون تابلو همان کودکی است که به درون ساختمان می دود و می تواند همانی باشد که او را به آماده گاه برد و می تواند سمبلی از کودکی سرباز هم باشد. بطور کلی همه به نوعی مانند اشیاء تکثیر شده اند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩۳ - مهدیه عباس پور

دوباره ...

بعد از بیش از یکسال دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شد.

بعد از فراز و فرودهای زیاد ...

آدم بعد از غرق شدن در شبکه های اجتماعی مختلف با آنکه هر لحظه مطالب جدید دیگران را می خواند و با آنها مدام تعامل دارد حس می کند که دلش برای گوشه دنجی به نام وبلاگ تنگ شده است!

و من دوباره برگشتم تا بنویسم از آنچه می خوانم و می بینم و دوست دارم...

حس می کنم کتابهایی را که خوانده ام و فیلم هایی را که دیده ام باید دوباره بخوانم و ببینم و چنین می کنم... آهسته آهسته...

"ادبیات،ادبیات راستین، را نباید چون معجونی که برای مغز یا قلب- شکم روح- مفید است ، بلعید. ادبیات را باید گرفت و خرد کرد، بند از بندش جدا کرد، آردش کرد- بعد بوی خوشش را می توان در کف دست شنید، می توان آن را جوید و با لذت بر زبان گلوله اش کرد، و آن وقت و فقط همان وقت می توان طعم کمیابش را به راستی چشید و آن وقت ذره های خرد و خمیر شده اش در ذهن تان به هم می پیوندند و زیبایی و غنا و قدرتی را به نمایش می گذارند که شما با خون خودتان سهمی در آن داشته اید"

درسهایی درباره ادبیات روس- ولادیمیر ناباکوف- ترجمه فرزانه طاهری

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۳ - مهدیه عباس پور

کسی که دوستش می دارم- برتولت برشت

 

میخواهم با کسی بروم
که دوستش دارم...
نمیخوام بهای همراهی را
با حساب و کتاب بسنجم،
یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم،
نمیخوام بدانم

دوستم میدارد یا نمیدارد...
میخواهم بروم
با کسی که
دوستش میدارم..


برتولت برشت

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۳ مهر ،۱۳٩۱ - مهدیه عباس پور

شعری از مرام المصری- ترجمۀ حسین منصوری

 

او دو زن دارد
یکی بر روی تختش می خوابد
دیگری بر روی بستر رویایش



او دو زن دارد
که او را دوست دارند
یکی در کنارش پیر میشود
دیگری جوانی اش را به او هدیه میکند
و میگذرد



او دو زن دارد
یکی در قلب خانه اش
دیگری در خانۀ قلبش




مرام المصری- ترجمۀ حسین منصوری

 

با تشکر فراوان از حسین منصوری عزیز ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱ - مهدیه عباس پور

جمع بزرگان

خیلی از بزرگان تاریخ در این تصویر دور هم جمع شده اند!

 

 

تصویر با اندازه بزرگ

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ - مهدیه عباس پور

کمدی شکلک ها -فلیپه آلفو -مترجم : بهمن خسروی

کتاب "کمدی شکلک ها" رو خوندم و خیلی خوشم اومد. رمانی بود که چند فصل داشت و می شد این فصول رو به هر ترتیبی که دوست داری بخونی...  جدا از ماجراهای جذاب و زیبا و عمق نگاه نویسنده و بیان نکات ظریفی در مورد آدمها ، چیزی که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد سرگذشت این کتاب و نویسنده ش بود.

"فیلیپه آلفو" در سال 1902 به دنیا اومده و در سن 26 سالگی این کتاب رو نوشته ولی تا 8 سال بعد نتونسته اون رو چاپ کنه. بعد هم سالها طول کشیده که به چاپ دوم برسه . چیزی حدود پنجاه سال! و بالاخره آقای نویسنده در پی این شکست به کار مترجمی مشغول شده و در طول زندگیش فقط دو تا رمان نوشته ! اما کسی که این کتاب رو بخونه خیلی سریع  به استعداد نویسندگی "فلیپه آلفو" پی می بره .

مسأله غم انگیزی که فکر من رو به خوش مشغول کرده اینه که این آقای نویسنده انقدر بدشانسه که حتا وقتی کتابش به زبون دیگه ای ( فارسی) ترجمه می شه هم مورد بی مهری زیادی قرار می گیره. این کتاب سال 1382 برای اولین بار چاپ شده و حتا به چاپ دوم هم نرسیده! طرح جلد اصلن خوب نیست و پر از اشتباهات تایپی هم هست. وقتی این کتاب رو با  کتاب " کافه پیانو" مقایسه می کنم خیلی به نظرم ناراحت کننده میاد  .

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠ - مهدیه عباس پور

چشمه - دارن آرنوفسکی

اینکه بعد از مدتها یک فیلم عالی ببینی خیلی لذت بخشه

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٥ آذر ،۱۳٩٠ - مهدیه عباس پور

بی بال و پر- طنزهای وودی آلن

همنشین این روزهایم:

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠ - مهدیه عباس پور